▪ قصه ۲۰ از ۳۷ ▪ روایتِ خانواده امام شهید بهعنوان الگویِ خانواده ایرانی
خانواده ایرانی
من بافتن موی سر را خوب بلدم
آیهای که زندگی شد
رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا ﴿٧٤﴾
﴿فرقان/۷۴﴾
قصه مصور
روایت
مصاحبه تصویری راحله امینی ان — منتشرشده پس از شهادت پیام اول آیتالله سید مجتبی خامنهای، ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
این قصه از یک بقچه شروع میشود. حدود سال ۱۳۱۲، عروس جوانی از نجف به مشهد آمد؛ به خانهای شصتهفتاد متری در کوچهٔ حوض نصرتالملک که همهاش یک اتاق بود و یک زیرزمین تاریک. جهیزیهاش دو کتاب بود: قرآنی یادگار پدرش — مفسر قرآن مسجد گوهرشاد — و دیوان حافظی چاپ بمبئی. انگار این عروس، اسلام و ایران را با هم توی یک بقچه پیچیده بود و آورده بود؛ و از همین بقچه بود که خانوادهٔ این قصه بنا شد.
زمستان ۱۳۵۶، پسر همین خانه — سید علی — را جلوی چشم بچههایش کتک زدند و به ایرانشهر تبعید کردند؛ آن سر ایران. همسرش ننشست به گریه و شکایت؛ سه پسرش را برداشت و هزاروپانصد کیلومتر راه رفت تا ۲۸۵ روز تبعید را کنار شوهرش بگذراند. شوهرش دربارهاش گفته بود: «دیدم آدم قرصی است».
سالها بعد که همان مرد رهبر یک کشور شده بود، عروسی پسرش با چهار پیکان برگزار شد؛ دو تا از طرف عروس، دو تا از طرف داماد — بیگلآرایی، بیبوقوکرنا. خودش در جلسهٔ خواستگاری گفته بود تمام زندگیاش، غیر از کتابهایش، یک وانتبار میشود. یک صبح عید هم، وقتی همهٔ خانواده مشهد بودند، همین مرد با دست چپ موی دختر کوچکش را بافت تا ببردش دیدار امام؛ دست راستش از ترور از کار افتاده بود و رفیق قدیم یاش دستهٔ مو را برایش نگه میداشت.
نوروز ۹۳، نوهها پدربزرگ هفتاد و پنج ساله را نشاندند پای تلویزیون تا پایتخت ببیند؛ و چند وقت بعد از بیت به کارگردان سریال پیغام رسید که بهترین سکانس عاشقانهای که آقا در فیلم و سریال دیده، فلاسک چای هما برای نقی بوده است — که یعنی میشود عشق را هم با زبان خانوادهٔ ایرانی نشان داد.
و آخر قصه: ۲۲ بهمن ۱۴۰۴، عروس همین خانه با بچههایش میان مردم راهپیمایی میکرد و وقتی پرسیدند چرا آمدهاید، گفت: «مردم آمدن ما نیاییم؟ ما هم مردمیم». شانزده روز بعد، صبحگاه دهم رمضان، وقتی آقا نشسته بود به تلاوت قرآن، بمبها فرود آمد؛ آقا و دخترش و نوهٔ چهاردهماهه و داماد و همان عروس — همه با هم رفتند.
قصهای که با قرآن شروع شده بود، با قرآن تمام شد. این قصهٔ خانوادهٔ ایرانی است؛ خانوادهای که نودوچند سال مثل مردم زیست و آخر هم مثل مردم رفت.
این جمله را نگه دارید. چون شانزده روز بعد، همین زن شهید شد.
آقا هشتادوشش سال دارد. سحری گذشته و نشسته به تلاوت قرآن — و من دلم میخواهد فکر کنم همان قرآنی است که نودوچند سال پیش، در بقچهٔ مادرش به این خاندان آمد.
آقا رفت. دخترش بشری رفت. نوهٔ چهاردهماههاش زهرا رفت. دامادش رفت. و عروسش — همان که گفته بود «ما هم مردمی» — او هم رفت.
آقا مجتبی در پیامش، رو به پدر، نوشت:
«حضرت حق آن را در حال تلاوت قرآن کریم در صبحگاه روز دهم رمضان ال مبارک به شما اعطا فرمودند. مظلومیتهای زیادی را مقتدرانه و با حلم تحمل کردید و خم به ابرو نیاورد ید».
فرمود «آن را» به شما اعطا کردند. «آن» چیست؟ شهادت است؛ همان که یک عمر آرزویش را داشت.
حالا سر بلند کنید و به این پردهٔ آخر نگاه کنید. چه میبینید؟ آوار میبینید؟ دود و ویرانی میبینید؟
نه. یک باغ میبینید پر از گل رز — سرخ و سفید و صورتی — و پدربزرگی که میان گلها نشسته و دارد به دست نوهٔ کوچکش گل میدهد.
چون پایان این قصه ویرانی نیست، عزیزان؛ رسیدن است. پدربزرگ و نوه دوباره به هم رسیدهاند.
قصهٔ ما به سر رسید؛ اما بگذارید نخش را یک بار دیگر با هم بکشی.
این قصه با یک بقچه شروع شد — با یک قرآن و یک حافظ — و با قرآن هم تمام شد؛ در صبحگاه دهم رمضان.
این خانواده نودوچند سال مثل مردم زندگی کرد: خانهٔ کوچک، عروسی با پیکان، پای تلویزیون با نوهها، توی راهپیمایی گمشده میان جمعیت. و آخرش هم مثل مردم رفت — زیر همان بمبی که بر سر مردم ریختند.
دشمن خیال میکرد خانوادهٔ رهبری چیز دیگری است؛ جای دیگری است؛ پشت دیوارهای بلند. نبود. وسط ما بود. «ما هم مردمی».
قرآن در سورهٔ فرقان، دعای بندگان خاص خدا را نقل میکند:
بلنامنأزواجناوذریاتناقرةأعی „ن»
«ربناه پروردگارا! همسران و فرزندانمان را مایهٔ روشنی چشممان قرار بده.
و ما را امام و پیشوای پرهیز کار ان قرار بده.
این آیه مال آن عروس نجفی است که با دو کتاب آمد؛ مال آن مادری است که با سه بچه رفت آن سر ایران؛ مال آن پدری است که با یک دست، موی دخترش را بافت؛ مال آن عروسی است که گفت «ما هم مردمی»؛ و مال ماست — اگر خانههای مان را همینطور بسازی. بر محمد و آل محمد صلوات.
صحنهها
مشهد، حدود ۱۳۱۲. اتاق کوچکی با دیوار ساده؛ نور ملایم از پنجرهٔ کوچک. نمای نزدیک از دستهای عروس جوان که بقچهای پارچهای را باز کرده. وسط بقچه دو کتاب: قرآنی با جلد چرمی تیره و دیوان حافظ چاپ بمبئی. جهیزیهای در کار نیست. تنهای گرم و خاکی. حس: آغاز؛ گنج پنهان در سادگی.
قرآن و حافظ
مشهد، زمستان ۵۶. درگاه خانهای ساده در کوچهای باریک. مادر چادری در آستانهٔ در؛ یک دست ساک، دست دیگر دست پسر سه چهار ساله. دو پسر دیگر با ساک کنارش؛ چهرهٔ پسر بزرگ جدیتر از سنش. رنگهای سرد زمستانی. نگاه مادر رو به جلو ست، نه به خانه. حس: عزم آرام.
میرویم پیش پدر
تهران، شب، حدود ۱۳۷۰. نما از داخل پیکان خانوادهٔ عروس؛ چهرههای خوشحال و صمیمی. از شیشهٔ جلو، پیکان عروس و داماد با دستهگلی کوچک؛ داماد جوان معمم پشت فرمان، اجمالی و محو. نور زرد چراغهای خیابان. شهر عادی جریان دارد؛ هیچکس نمیداند. حس: شادی ساده و بیت جمل.
کاروان عروسی همین بود
تهران، صبح عید، حدود ۱۳۶۵. اتاقی ساده با نور گرم نوروزی. آقا با لباس خانگی نشسته؛ دخترک چهارپنجساله پشت به پدر. دست چپ آقا موها را گرفته؛ دست راست بیحرکت. رفیق مشهد یاش زانو زده و دستهای از مو را نگه داشته. شانهای کوچک و چادری تاشده کنارشان. حس: لطافت و صمیمیت؛ هم خندهدار هم مهربان.
با یک دست نمیشود
تهران، بیت رهبری، نوروز ۹۳. نمای اورشولدر از پشت سر آقا با لباس خانگی سفید و عرقچین. روی صفحهٔ تلویزیون کوچک، صحنهٔ هما و نقی روی صندلیهای آبی ورزشگاه. پنجشش نوه اطراف پدربزرگ. اتاق نشیمن ساده: پنجرههای قوسی، فرش ماشینی، میز چوبی ساده. حس: گرمای خانوادهٔ ایرانی در نوروز.
یک کار ایرانی
تهران، خیابان انقلاب، ۲۲ بهمن ۱۴۰۴. میان جمعیت راهپیمای ی، دو زن رو به هم؛ لحظهٔ دیدار و آغوش. زهرا حداد عادل با چادر مشکی و عینک، دو فرزند نو جوانش کنارش. هیچ نشانهای نیست که این زن عروس رهبر ایران است. پرچمها و جمعیت در جریان عادی. حس: عادی بودن؛ گمشدن میان مردم.
مردم آمدن ما نیاییم؟
فضای رؤیایی و بهشتی؛ نه خون، نه آوار. باغی پر از گل رز سرخ و سفید و صورتی. آقا با لباس ساده و عرقچین نشسته؛ نوهٔ ۱۴ ماهه با لباس صورتی جلوش. آقا گلی به دست نوه میدهد. نور طلایی و اثیری. حس: آرامش؛ وصال؛ پایان قصه نه ویرانی، که رسیدن است.
قرة أعی „ن
قصه کوتاه
بقچهای که مادر آقا از نجف آورد مشهد، دو چیز داشت: یک قرآن و یک دیوان حافظ. همین. خانهشان یک اتاق بود و یک زیرزمین تاریک؛ هر وقت مهمان میآمد، بچهها میرفتند زیرزمین. آقا در همین خانه بزرگ شد. همسرش دختر یک کاسب مشهدی بود. زمستان ۵۶ که ساواک شوهرش را برد ایرانشهر، سه بچه را برداشت و رفت دنبالش؛ هزار و پانصد کیلومتر. وقتی آقا رهبر شد، هیچچیز عوض نشد. شب عروسی پسرش چهار پیکان آمد؛ تمام کاروان همین بود. او موی دخترش را میبافت و سالها همراه نوهها شبها سریال پایتخت میدیدند. ۲۲ بهمن ۱۴۰۴. عروس آقا با بچههایش بین مردم راهپیمایی میکرد. پرسیدند چرا آمدید؟ گفت: مردم آمدند ما نیاییم؟ شانزده روز بعد، صبح دهم رمضان، بمبها آمد. آقا قرآن میخواند. دخترش کنارش بود. نوه چهاردهماههاش در بغل. همان عروسی که گفته بود «ما هم مردمیم»؛ همه با هم رفتند. برای ایران.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
کتاب «خاطرات و حکایتها از زبان آقا»، جلد ۱ — مؤسسه فرهنگی قدر ولایت کانال «شهید خامنهای به روایت خودش»، بخشهای ۱ تا ۵ کتاب «آقای ایرانشهر» — رحیم مخدومی، انتشارات انقلاب اسلامی، ۱۴۰۲ کتاب «بر تبعید» — انتشارات صهبا، ۱۳۹۶ کتاب «خون دلی که لعل شد» — محمدعلی آذرشب کتاب «امام خامنهای از دیدگاه دوست و دشمن»، جلدهای ۳ و ۴ بیانات رهبر انقلاب، ۲۶ اسفند ۱۳۸۶ — بخش خاطرات خانوادگی، KHAMENEI.IR کتاب «متولد چهل و دو» — شمقدری خاطره سیروس مقدم، کارگردان سریال پایتخت — روایت شفاهی
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
العيلة الإيرانية — أنا أعلم كيفية عمل ظفيرة شعر بشكل جيد
The Iranian Family — I'm good at braiding hair.