قصه آقا

▪ قصه ۱۱ از ۳۷ ▪ روایتِ تبعیدِ امام شهید به ایرانشهر و بازگشتِ ایشان به آن دیار در دورانِ رهبری

سید سعدی

همین‌جا دفنم کنید…

آیه‌ای که زندگی شد

رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ﴿٨﴾

﴿بیّنه/۸﴾

قصه مصور

قصه مصور «سید سعدی» — نمای کلی

روایت

آذر ۱۳۵۶ بود که یک می‌نیبوس خاک گرفته، در غروب ایرانشهر، مسافری غریب پیاده کرد: روحانیای جوان و عینک ی، با سه مأمور ژاندارمری در رکابش — نه به احترام، که به حکم. ساواک او را به جرم «برهم زدن نظم و امنیت» از مشهد به آن سر ایران تبعید کرده بود؛ هزاروپانصد کیلوم‌تر دور‌تر از خانه، میان گرمای بلوچستان، تا بشکند و فراموش شود. اما مردم ایرانشهر چیزی دیدند که در حکم ساواک ننوشته بود؛ طولی نکشید که برای این غریبه اسم گذاشتند: «سید سعدی» — و تبعیدی حکومت، سید مردم شد.

شب‌ها، تخت ایوان حیاط کوچکش پاتوق جوانه‌ای شهر بود؛ چای دم می‌شد و حرف گرم. یکی از آن جوان‌ها — بامری — شب‌ها که حرف به ظلم می‌رسید، رگ گردنش بیرون می‌زد: «دستور بده، می‌روم کوه»! و سید می‌خندید و آرام می‌گفت: «می‌کشندت». و بامر ی، با همان حرارت: «خب دو نفر را هم من می‌کشم»! سید شور این جوان‌ها را نمی‌کشت؛ مهارش می‌کرد که هدر نرود.

و در همان روزها اتفاقی افتاد که نشان داد این تبعیدی، خودش پناه تبعید یه است. یک شب، چهار ناشناس در خانهٔ حجتی کرمانی — همتبعیدی آقا — را زدند و خواستند با نیرنگ، همسر تن‌هایش را از خانه بیرون بکشند؛ زن هوشیاری کرد و در را قفل کرد، اما تا مرز سکته ترسید. حجتی خبر را به آقا رساند: «ما می‌ترسیم». آقا خودش به خانهشان آمد؛ عصازنان وسط اتاق قدم زد، ماجرا را شنید و سخت برآشفت: «همین فردا باید این خانه را تخلیه کنید و به جایی وسط شهر بیایید». همان شب چند نفر فرستاد که این خانواده تنها نمانند؛ و صبح، خودش رفت و برایشان خانه پیدا کرد — و پای کار هم ایستاد: فرش جمع کرد، اسباب جابهجا کرد، وسایل را در ماشین گذاشت. و در خانهٔ جدید، جارو به دست گرفت و آشپزخانه را — که آن‌قدر خاک داشت که ریش سیاهش جوگندمی شد — خودش جارو زد؛ چنانکه حجتی طاقت نیاورد: «آقا شما این کار را نکنید»! و او کرد. تبعیدی بود — و تکیهگاه تبعیدی‌های دیگر.

بهار ۵۷، آسمان بلوچستان کاری کرد که ساواک نکرده بود: سیل آمد و هشتاد درصد ایرانشهر را با خاک یکسان کرد. از تهران — از همان حکومتی که این سید را به اینجا فرستاده بود — کسی نیامد؛ نه امداد ی، نه اعتنایی. و سید، که می‌توانست بگوید «به تبعیدی چه»، دامن به کمر زد و درگل ماند: با همان چند تبعیدی دیگر، قافلهٔ امداد راه انداخت، کیسهٔ آذوقه دس ت مردم داد و پابهپای سیل زده‌ها در آب ایستاد.

کار به جایی رسید که ساواک — دشمن خودش — در گزارش محرمانه نوشت: اهالی ایرانشهر می‌گویند اگر دولت دو سه نفر دیگر از این شیخ‌ها را به اینجا تبعید کند، برایشان بس است.

و در همان روزها، یک روز، جمله‌ای گفت که هیچ تبعیدیای در هیچ تاریخی نگفته است: «اگر مردم، همین‌جا دفنم کنید». تبعید یعنی جایی که به زور بردهاندت — و او خاک همانجا را برای خواب ابدیاش انتخاب کرد. این نه صبر بود و نه حتی قبول؛ اسمش رضا بود: همان را خواستن که خدا خواسته.

بیستوپنج سال گذشت. سید تبعیدی، رهبر ایران شد — و سال ۱۳۸۱، در سفر به سیستان و بلوچستان، به ایرانشهر برگشت. کنار همان باغچهٔ قدیمی نشست، عینکش را برداشت و چشم‌هایش را پاک کرد. جمع قدیمی ایوان آمدند؛ مو‌ها سفید شده بود اما قامت‌ها سرپا. آقا با لبخند گفت: «این آقای بامری خیلی سرحال بود». و بامری پیر، انگار بیستوپنج سال نگذشته، همان جواب را داد: «خب دو نفر را هم من می‌کشتم»... — و خنده، مجلس را برداشت. تبعیدش کرده بودند که بشکند؛ برگشته بود و حتی شوخی رفاقت‌هایش سر جایش بودرضی اللهعنهم —ورضواعنه.

صحنه‌ها

سید سعدی — صحنه ۱
صحنه ۱ — ورود تبعیدی آذر ۱۳۵۶

ایرانشهر؛ پیاده شدن آقا از می‌نیبوس به همراه سه مأمور ژاندارمری (یک افسر آبیپوش و دو درجهدار مسلح.) آقای جوان عینکی با عمامهٔ سیاه، کنار می‌نیبوس آبی؛ نور غروب خاکی. فضا: غربت. (لیاوت پوس‌تر دو ردیفه است: ردیف بالا گذشته ۵۷-۵۶، ردیف پایین امروز )۱۳۸۱.

پیشنهادی: سید سعدی
سید سعدی — صحنه ۲
صحنه ۲ — رگ گردنی

دهه ۵۰، ایرانشهر؛ شب، تخت ایوان در حیاط کوچک، سینی چای وسط. جوانه‌ای بلوچ دور آقا نشستهاند و بامری — جوان سفیدپوش — رگ گردن ی، در حال حرف زدن: «دستور بده، می‌روم کوه»! سید می‌خندد: «می‌کشندت».

خب دو نفر را هم من می‌کشم!
سید سعدی — صحنه ۳
صحنه ۳ — جارو از تهدید شبانهٔ ناشناس‌ها

آقا خودش برایشان پیدا کرد و در اسبابکشی پا به پای شان کار کرد. سید سفیدپوش با جارو و خاکانداز در آشپزخانه؛ ریشش از خاک جوگندمی شده؛ همسر حجتی و کودک در درگاه، مبهوت تماشا می‌کنند.

آقا شما این کار را نکنید!
سید سعدی — صحنه ۴
صحنه ۴ — سیل بهار ۱۳۵۷

سیل ایرانشهر؛ آقا در بین مردم، مشغول امدادرسانی. آب تا زانو؛ سید سفیدپوش کیسه و جعبهٔ آذوقه دست مردم می‌دهد؛ چهره‌های خسته و قدردان اطرافش.

پیشنهادی: از تهران کسی نیامد؛ سید ماند
سید سعدی — صحنه ۵
صحنه ۵ — همینجا دفنم کنید

نخل‌ها) — بازگشت آقا پس از بیستوپنج سال. دیالوگباکس از بیرون قاب وارد تصویر می‌شود.

همین‌جا دفنم کنید
سید سعدی — صحنه ۶
صحنه ۶ — همان جمع، بیستوپنج سال بعد

شدهاند ولی سرپا؛ بامری پیر سفیدپوش رو به آقا در حال حرف زدن است و همه می‌خندند.

خب دو نفر را هم من می‌کشتم...

قصه کوتاه

آذر ۵۶. ساواک یک روحانی جوان را با سه مأمور آورد ایرانشهر. تبعید. مردم صدایش می‌کردند «سید سعدی.» شب‌ها جوان‌های شهر می‌آمدند ایوان خانه‌اش. بامری رگ گردنی می‌شد: «دستور بده، می‌روم کوه!» سید می‌خندید: «می‌کشندت.» بامری می‌گفت: «خب دو نفر را هم من می‌کشم!» خانواده‌ای تهدید شده بود. سید خودش رفت. خانه پیدا کرد. آشپزخانه را جارو زد. آن‌قدر خاک بود که ریشش جوگندمی شد. بهار ۵۷ سیل آمد. هشتاد درصد شهر خراب شد. از تهران کسی نیامد. سید در گل ماند و کار کرد. یک روز گفت: «اگر مردم، همین‌جا دفنم کنید.» بیست و پنج سال بعد برگشت. حالا رهبر بود. رفت کنار همان باغچه نشست. عینکش را درآورد و چشم‌هایش را پاک کرد. بامری پیر شده بود. گفت: «خب دو نفر را هم من می‌کشتم!» همه خندیدند. تبعیدش کردند که بشکند. او آن‌قدر راضی بود که وصیت کرد همان‌جا به خاک سپرده شود.

منابع

منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:

خاطرات رهبر انقلاب از دوران تبعید ایرانشهر — کتاب «بر تبعید»، انتشارات صهبا خاطرات محمدجواد حجتی کرمانی از دوران تبعید ایرانشهر (ماجرای تهدید خانواده و خانهیابی و جارو) کتاب «دوباره فردوس» — خاطرات سیل ایرانشهر کتاب «روایت رهبری» — گزارش ساواک درباره فعالیت‌های امدادی آقا در تبعید روایت‌های اهالی ایرانشهر و آقای بامری از دوران تبعید و دیدار ۱۳۸۱ گزارش سفر رهبر انقلاب به سیستان و بلوچستان و بازگشت به ایرانشهر — ۱۳۸۱ تحقیقات پروژه قصه آقا

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

السيد سعدي — ادفنوني هنا...

Seyyed Saadi — Bury me right here...