قصه آقا

▪ قصه ۱۲ از ۳۷ ▪ روایتِ حضورِ آقا در زلزله فردوس و هدایتِ امداد

از جنس خمینی

برای پایداری این روزها و شب‌های دشوار…

آیه‌ای که زندگی شد

وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا ﴿٧٣﴾

﴿انبیاء/۷۳﴾

قصه مصور

قصه مصور «از جنس خمینی» — نمای کلی

روایت

شهریور ۱۳۴۷، زمین زیر فردوس لرزید و شهر با خاک یکی شد. شب اول، چند فانوس روشن بود وسط تاریکی مطلق؛ خانواده‌ها زیر پتو کنار آوار خانهٔ خودشان نشسته بودند — زن‌ها دست بر سر، بچه‌ها مبهوت — و مرد‌ها بیلبه‌دست، زیر نور فانوس، روی آوار دنبال عزیزانشان می‌گشتند. شهر، به تعبیر آن روزها، در خاموشی مرگ فرو رفته بود.

خبر که به مشهد رسید، طلبه‌ای بیستونهساله — سید علی خامنه‌ای — یک سؤال از خودش پرسید؛ سؤالی که موتور همهٔ این قصه است: «ما تکلیفی داریم. نداریم؟ » دقت کنید: نپرسید «می‌شود کاری کرد؟ »، نپرسید «به ما چه؟ .» پرسید تکلیف — و آدمی که سؤالش تکلیف باشد، جوابش نشستن نیست.

طلاب را جمع کرد، از بازار مشهد پشتیبانی گرفت، مرکزی راه انداخت به نام «مرکز امداد روحانیت»، و خودش هم با کاروان — جیپ و لندرور، در جادهٔ کوهستانی مشهد به فردوس — راه افتاد.

چند روز نگذشته، حرفی در شهر زلزلهزده پیچید: «آقای خمینی آمده»! عالمی از سرایان — خسته، غبارآلود، کاس‌های آش در دست — خودش را به اردوگاه رساند که امام را زیارت کند؛ گفت: «شنیدیم آقای خمینی اینجا آمدند». و روبه‌رویش جوانی بیستونهساله ایستاده بود! امام که در تبعید نجف بود؛ پس این خبر از کجا آمده بود؟ از یک اشتباه شیرین: مردم اسم را اشتباه شنیده بودند، اما جنس را درست شناخته بودند. نظم کار، اخلاصش، هویت جمعیاش، جوری بود که داد می‌زد: این از جنس امام است. شاگرد چنان کار کرده بود که مردم بوی استاد را شنیده بودند. اسم قصه از همین‌جاست: از جنس خمینی.

و این «جنس» را در جزئیات کار باید دید. دو ماه ماند و فقط بیل نزد؛ میدان ساخت. وقتی بحث شد نانوایی راه بیندازند، جوابی داد که فلسفهٔ همهٔ امدادش در آن است: «نانوایی درست کنیم؟ آرد بدهیم، مردم خودشان نان درست کنند». فرقش یک دنیاست: نان پخته که بدهی، مردم می‌شوند صف منتظر گیرنده؛ آرد که بدهی، تنور هر خانه دوباره روشن می‌شود و هر مادر دوباره کدبانوی خانهاش. حتی وسط آوار، مواظب عزت مردم بود — امداد از جنس خمینی، گدا نمی‌پرورد؛ آدم را سرپا می‌کند. صف توزیع آرد نظم گرفت؛ روحانی کیسه را دست مردم می‌داد و خود او کنار صف، دفترچهبه‌دست، ثبت می‌کرد.

این امداد هیجانی نبود؛ سیستم بود.

و یک کار دیگر کرد که هیچ ستاد امدادی نمی‌کند: در دل همان شهر آوار بر داری نشده، جلسهٔ قرآن گذاشت. پاییز که رسید، دور آتش و چراغ، حلقه‌ای نشسته بودند — پیرمرد‌ها و بچٔه‌ها، قرآنبه‌دست — و او وسط جمع. در س آن جلسه‌ها یک آیه بود: «إنمع العسریسرا.» چرا جلسه قرآن، وسط زلزله؟

چون می‌دانست آوار اصلی، آوار دل است؛ مردمی که عزیز و خانه دادهاند، بیش از آرد به امید محتاجاند. امداد جسم بی امداد روح، نصفه است. جوانه‌ای شهر را دور خودش جمع کرد و به شهر شکسته دوباره جان داد.

اوایل آذر که برگشت مشهد، چیزی پشت سرش ماند که از همهٔ کیسه‌های آرد ماندگار‌تر بود: تابلوی «مرکز امداد روحانیت» و تشکیلاتی که بیاو هم می‌چرخید؛ جوانانی که راه افتاده بودند و جلسه‌ای که ادامه داشت. امدادگر معمولی وقتی می‌رود، جایش خالی می‌ماند؛ او وقتی رفت، جایش پر ماند.

و چند ماه بعد، شاهدی از جای عجیبی رسید. مشهد، خانهٔ شریعتی؛ جمعی نشسته بودند — او هم می‌انشان — و جلال آل احمد، نویسندهٔ نا مدار و روشنفکری که زبان نقدش را همه می‌شناختند، ایستاده بود و با گلایه می‌گفت: «چه می‌شد روحانیت می‌رفت به زلزلهزده‌ها کمک می‌کرد؟ » اهل مجلس گفتند: «این آقا همانجا بود»! و جلال — که برای پذیرفتن، سند می‌خواست — رو به همان جوان کرد: «یک گزارش به من بدهید که در کتابم بیاورم». سختگیر‌ترین ناقد روحانی ت آن روزگار، خواستار سند کار این جوان شد. مردم فردوس با دل شناخته بودند؛ روشنفکر منتقد با سند — و هر دو به یکجا رسیدند.

آیهٔ این قصه، راز همان «جنس» را می‌گوید: «وجعلناهمأئمةیهدونبأمرنا.» «أئمة» جمع است — امامت یک جنس است، یک سلسله؛ و کار این جنس، هدایت است، نه فقط اطعام. آن جوان بیستونهساله در فردوس همین را تمرین می‌کرد: قافله راه بردن، عزت دادن، امید ساختن. مردم فردوس این جنس را همان سال ۴۷ شناختند؛ و بیستویک سال بعد، مجلس خبرگان همان جنس را تشخیص داد و او را بر جای امام نشاند. و آن سؤال هنوز زنده است؛ هر بار که جایی زمین می‌لرزد، از تکتک ما می‌پرسد: تکلیفی داریم، نداریم؟

صحنه‌ها

از جنس خمینی — صحنه ۱
صحنه ۱ — شب زلزله شهریور ۱۳۴۷

فردوس، شب زلزله. آوار دیوار‌های سنگی و گلی؛ فانوس‌ها روشن؛ خانواده‌ها زیر پتو کنار دیوار فروریخته نشستهاند — زن‌ها دست بر سر، کودکان مبهوت — و مردانی با بیل روی آوار کار می‌کنند.

پیشنهادی: شهر در خاموشی مرگ فرو رفته بود
از جنس خمینی — صحنه ۲
صحنه ۲ — تکلیف

چند روز بعد، جادهٔ مشهد به فردوس؛ کاروان امداد روحانیت. نما از داخل خودرو، از پشت سر آقای ۲۹ سالهٔ عینکی: تسبیح آبی در دست، و از شیشهٔ جلو، جیپ و لندرور کاروان در جادهٔ کوهستانی آفتابی.

تکلیفی داریم، نداریم؟
از جنس خمینی — صحنه ۳
صحنه ۳ — آقای خمینی آمده شهریور ۱۳۴۷

فردوس، محل استقرار؛ ورود محمدصادق سرایانی. چادر‌های اردوگاه؛ آقا با عبا ایستاده و مردی خسته و غبارآلود، کاس‌های آش در دست، رو به او — آمده «آقای خمینی» را ببیند و با جوانی ۲۹ ساله مواجه شده.

شنیدیم آقای خمینی اینجا آمدند
از جنس خمینی — صحنه ۴
صحنه ۴ — آرد شهریور ۱۳۴۷

فردوس؛ صف توزیع آرد — سیستم امداد. روحانیای کیسهٔ آرد به مردی می‌دهد؛ صف منظم مردم؛ آقا کنار صف با دفترچه در حال ثبت؛ کیسه‌های آرد و خودروی امداد در قاب.

آرد بدهیم، مردم خودشان نان درست کنند
از جنس خمینی — صحنه ۵
صحنه ۵ — جلسه قرآن پاییز ۱۳۴۷

فردوس؛ جلسهٔ قرآن. دور آتش و چراغ، کودکان و پیرمرد‌ها قرآنبه‌دست نشستهاند و آقا — که از پشت سر می‌بینیمش — وسط جمع است.

ِإنمع العسر ِیسرا
از جنس خمینی — صحنه ۶
صحنه ۶ — بازگشت اوایل آذر ۱۳۴۷

فردوس؛ بازگشت به مشهد. آقا داخل خودرو نشسته و از قاب پنجره و آینه، تابلوی «مرکز امداد روحانیت» دیده می‌شود که پشت سر می‌ماند.

پیشنهادی: میدانی که ساخت، ماند
از جنس خمینی — صحنه ۷
صحنه ۷ — گزارش برای جلال

چند ماه بعد، مشهد، خانهٔ شریعتی؛ جلسه با جلال آل احمد. اتاقی با کتابخانه؛ جلال — سبیل و کت — ایستاده و در حال حرف زدن؛ آقا و چند نفر دیگر نشستهاند و گوش می‌دهند.

یک گزارش به من بدهید که در کتابم بیاورم

قصه کوتاه

شهریور ۱۳۴۷. زمین لرزید. فردوس ویران شد. شهر در خاموشی مرگ فرو رفته بود. در مشهد، سید علی خامنه‌ای ۲۹ ساله به ذهنش رسید: «ما تکلیفی داریم. نداریم؟» طلاب را جمع کرد. از بازار پشتیبانی گرفت. «مرکز امداد روحانیت» را راه انداخت و راهی فردوس شد. چند روز گذشت. در شهر پیچید: «آقای خمینی آمده!» عالمی از سرایان آمد امام را ببیند؛ مواجه شد با جوانی ۲۹ ساله. مجموعه کار جوری بود که هویت جمعی‌اش نشان می‌داد این از جنس امام است. دو ماه ماند. فقط بیل نزد؛ میدان ساخت. گفت: «نانوایی درست کنیم؟ آرد بدهیم، مردم خودشان نان درست کنند.» جلسه قرآن گذاشت. جوانان شهر را دور خودش جمع کرد. چند ماه بعد آل احمد در مشهد گفت: «چه می‌شد روحانیت می‌رفت کمک می‌کرد؟» گفتند: «این آقا همان‌جا بود!»

منابع

منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:

خاطرات رهبر انقلاب و همراهان از امدادرسانی زلزله فردوس — شهریور تا آذر ۱۳۴۷ مستندات «مرکز امداد روحانیت» — مشهد، ۱۳۴۷ روایت ورود عالم سرایان (محمدصادق سرایانی) به اردوگاه امداد فردوس روایت جلسه با جلال آل احمد در منزل شریعتی — مشهد، چند ماه پس از زلزله تحقیقات پروژه قصه آقا

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

من طينة الخميني

the same essence as Khomeini — For endurance in these difficult days and nights...