▪ قصه ۱۱ · سید سعدی ▪ صحنه ۶ از ۶
همان جمع، بیستوپنج سال بعد
خب دو نفر را هم من میکشتم...
روایت صحنه
شدهاند ولی سرپا؛ بامری پیر سفیدپوش رو به آقا در حال حرف زدن است و همه میخندند.
آیهٔ این قصه
رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ﴿٨﴾
﴿بیّنه/۸﴾