▪ قصه ۱۱ · سید سعدی ▪ صحنه ۲ از ۶
رگ گردنی
خب دو نفر را هم من میکشم!
روایت صحنه
دهه ۵۰، ایرانشهر؛ شب، تخت ایوان در حیاط کوچک، سینی چای وسط. جوانهای بلوچ دور آقا نشستهاند و بامری — جوان سفیدپوش — رگ گردن ی، در حال حرف زدن: «دستور بده، میروم کوه»! سید میخندد: «میکشندت».
آیهٔ این قصه
رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ﴿٨﴾
﴿بیّنه/۸﴾