▪ قصه ۳ از ۳۷ ▪ روایتِ انسِ آقا با قرآن و امامتِ قرآنیِ ایشان
رهبر قرآنی
قرآن نقشه زندگی است
آیهای که زندگی شد
إِنَّ هَٰذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ ﴿٩﴾
﴿اسراء/۹﴾
قصه مصور
روایت
آقا بچه که بود، صدای قرآن توی خانه بود.
مادرش میخواند. اهل نجف بود و لهجه عربی داشت. یک قرآن داشت که پدربزرگش به او داده بود. هر روز باز میکرد و میخواند و برای بچهها ترجمه میکرد. قصه پیامبران را هم تعریف میکرد.
آقا سالها بعد گفت: «آنچنان با علاقهمندی سخن میگفت که شوق شنیدن ماجراها را در ما برمیانگیخت». و گفت: «روح دلیری را مادر در من دمید».
سالها گذشت. آقا طلبه شد و برگشت مشهد. ازدواج کرد و خانهای گرفت در کوچه سرشور. همانجا جلسه تفسیر قرآن راه انداخت. شاگردها میآمدند. آقا خودش پای سماور مینشست و چای میریخت.
میگفت: قرآن فقط برای مسجد نیست.
کمکم جلسه بزرگتر شد. ساواک در مدرسه را قفل زد. طلبهها قفل را شکستند.
رمضان ۱۳۵۳. آقا سی جلسه پشت سر هم گذاشت. اسمش را گذاشت «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن.» میخواست نشان بدهد قرآن فقط کتاب دعا نیست. نقشه زندگی است. نقشه جامعه است.
ساواک در گزارشش نوشت: «جوانان را به صورت گلولههای آتش درآورده».
ساواک آقا را گرفت و برد زندان. سلول انفرادی. تاریک بود. آقا یک چیز خواست: قرآن. آوردند. ولی تاریک بود و نمیشد خواند. گفت در را کمی باز بگذارید. گفتند ده سانتیمتر. یک باریکه نور افتاد کف سلول. آقا قرآن را گذاشت همانجا و خواند.
شاگردهایش هم زندان بودند. شبها صدای شکنجه میآمد. آقا بلند قرآن میخواند که صدایش برود آن طرف دیوار. گفت: «آیاتی میخواندم که مرهمش باشد».
آقا رئیسجمهور شد. دستش آسیب دیده بود. ولی همان سال اول برای محافظینش جلسه تفسیر گذاشت.
آقا رهبر شد. همان کار را در مقیاس بزرگتر ادامه داد. میخواست زندگی مردم ایران را به قرآن گره بزند. هر سال شب اول رمضان فعالان قرآنی میآمدند. میگفت هر مسجدی باید پایگاه قرآنی باشد. میگفت ده میلیون حافظ میخواهیم. وعدههای قرآن را برای مردم تبیین میکرد.
منینصره.» میگفت: یک قدم برداشتیم، خدا ده یک آیه را بیشتر از همه تکرار میکرد: «ولینصرن ا قدم برداشت.
صبح دهم رمضان ۱۴۰۴. آقا در خانه نشسته بود و قرآن جلویش باز بود. همان لحظه ترور شد. زندگی آقا با صدای قرآن مادر شروع شد و با تلاوت قرآن تمام شد.
صحنهها
خانهای ساده. مادر نشسته و قرآن جلویش باز است. بچهها دورش جمع شدهاند. نور ملایم از پنجره میتابد.
«روح دلیری را مادر در من دمید»
اتاقی ساده. آقا (طلبه جوان) پای سماور نشسته و چای میریزد. شاگردها دورش نشستهاند.
«قرآن فقط برای مسجد نیست»
مسجد پر از جمعیت. آقا پشت تریبون ایستاده و قرآن دستش است. جوانان گوش میدهند. «جوانان را به صورت گلولههای آتش درآورده»
(کادر از بیرون —گزارش ساواک)
سلول تاریک. باریکه نوری از در. قرآن باز روی زمین، در همان باریکه نور.
«آیاتی میخواندم که مرهمش باشد»
آقا روی صندلی نشسته، قرآن دستش. دست راستش هنوز آسیب دیده. محافظین جوان مقابلش نشستهاند و گوش میدهند. عکس امام و رهبر و شهید روی دیوار.
«نگاه کنید به آسمان، به زمین... این ارتباطها را کشف کنید»
آقا در صدر مجلس، قرآن جلویش باز. علما و فعالان قرآنی دو طرفش نشستهاند، هر کدام با قرآنی در دست.
«یک قدم برداشتیم، خدا داده قدم»
صبح. نور ملایم. آقا نشسته. قرآن باز جلویش. عکس شهید سلیمانی روی میز کنار قرآن. «همیشه مشتاق این عاقبت بودید»
(کادر از بیرون —پیام رهبر جدید)
قصه کوتاه
مادر هر روز بچهها را جمع میکرد و قرآن میخواند و قصه پیامبران را تعریف میکرد.
قصه موسی که چگونه در برابر فرعون ایستاد.
آقا سالها بعد گفت: «روح دلیری و نستوهی را مادر در من دمید.»
بزرگ که شد، همان کار مادر را ادامه داد. جلسه تفسیر راه انداخت و قرآن را نقشه زندگی کرد. در تاریکی سلول زندان، بلند قرآن میخواند که صدایش به شاگردی برسد که آن طرف دیوار شکنجه میشد. رئیسجمهور که شد، اولین کاری که کرد جلسه تفسیر بود برای محافظینش. رهبر که شد، هر سال شب اول رمضان فعالان قرآنی را جمع میکرد و وعدههای قرآن را تبیین میکرد.
صبح دهم رمضان ۱۴۰۴، قرآن جلویش باز بود. همان لحظه ترور شد.
با قرآن بزرگ شد، با قرآن رهبری کرد، با قرآن شهید شد.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن»
بیانات آقا در محفل انس با قرآن پیام رهبر جدید — ۲۱/۱۲/۱۴۰۴
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
القائد القرآني — القرآن خريطة الحياة
A Quranic Leader — The Quran is the map of life.