▪ قصه ۲ از ۳۷ ▪ روایتِ نقشِ پدرِ آقا در شکلگیریِ شخصیتِ ایشان
هر چه دارم
برای خاطر خدا برو
آیهای که زندگی شد
وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿٢٣﴾ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ﴿٢٤﴾
﴿اسراء/۲۳-۲۴﴾
قصه مصور
قصه کوتاه
هرچه داشت از پدر بود — درس پای کرسی، شبهای حرم، زیارت جامعه که هنوز حفظ دارد، و اینکه در برابر قدرت خم نشود.
سال ۱۳۴۲ نامهای رسید: «چشمم ضعیف شده. بیا.» نتوانست برود — زندان بود. وقتی آزاد شد، پدر نابینا شده بود. مردی که عاشق کتاب بود، دیگر نمیتوانست بخواند.
باید انتخاب میکرد: قم و درس، یا مشهد و پدر.
دوستی گفت: «برای خدا برو. خدا دنیا و آخرتت را از قم میآورد مشهد.»
رفت. نشست کنار پدر و برایش کتاب خواند — ساعتها. خودش از پا میافتاد، پدر نمیگفت بس است.
آقا میگوید: «هرچه دارم از پدرم است و هر برکتی داشتم، از همان برّی است که به او کردم.»
«اسراء»۲۴-۲۳ پیام: آقا هرچه داشتند، از پدرشان بود. عشق به کتاب و علم، وفاداری، امانتداری، ایستادگی در برابر قدرت و عشق به امام رضا علیه ال سلا م؛ همه را در خانه پدر یاد گرفتند. اما داستان به همینجا تمام نمیشود. سالها بعد، پدر پیر شد و چشمش را از دست داد. آقا آن روزها جوانی بودند که آینده شان در قم بود؛ درس و استاد و پیشرفت.
هرچه نگاه میکردند، میدیدند خیر دنیا و آخرتشان در قم است. اما آقا هرچه داشتند، از پدرشان بود. عشقبه کتاب و علم، وفاداری، امانتداری، ایستادگی در برابر قدرت و عشق به امام رضا علیه ال سلا م؛ همه را در خانه پدر یاد گرفتند. اما داستان به همینجا تمامنمیشود.سالهابعد، پدر پیر شد و چشمش را از دست داد. آقا آن روزها جوانی بودند که آینده شان در قم بود؛ درس و استاد و پیشرفت.هرچه نگاه میکردند، میدیدند خیر دنیا و آخرتشان در قماست. اما برای خاطر خدا همهچیز را رها کردند و برگشتند کنار پدر. خدا هم جواب داد. همان خیری که فکر میکردند فقط در قم است، آمد مشهد. درهاییی باز شد که انتظارش را نداشتند. خود آقا میگویند هر توفیقی در زندگی داشتند، از همان نیکی به پدر و مادر بود. نیکی به پدر و مادر فقط یک وظیفه نیست؛ کلید برکت در زندگی است.
پردهخوانی چیست؟ ۱۹ قصه مصور ۲۰ نمای کلی قصه ۲۱ سناریو پردهخوانی ۲۶ پیام قصه ۴۵ راهنمای لحن و اجرا ۴۶ راهنمای نمایش ۴۸ مشهد، دهه بیست و سی؛ خانهای کوچک در کوچه حوض نصرتالملک؛ پدر مجتهد بود و در نجف درس خوانده بود، اما زندگیشان سخت بود و مادر از قبای کهنه پدر برای بچهها لباس میدوخت؛ هر روز صبح پدر دو پسرش را پای کرسی می نشاند و درس می داد؛ شبها هم با خودش به حرم امام رضا علیهالسلام می برد؛ پسر همهچیز را میدید؛ علم و وفا و امانت و ایستادگی و عبادت؛ بزرگ شد و رفت قم؛ تا خبر رسید پدر نابینا شده و تنهاست؛ باید تصمیم می گرفت؛ قم و آینده، یا مشهد و پدر.
پیام: آقا هرچه داشتند، از پدرشان بود. عشق به کتاب و علم، وفاداری، امانتداری، ایستادگی در برابر قدرت و عشق به امام رضا علیه ال سلا م؛ همه را در خانه پدر یاد گرفتند. اما داستان به همینجا تمام نمیشود. سالها بعد، پدر پیر شد و چشمش را از دست داد. آقا برای خاطر خدا همهچیز را رها کردند و برگشتند کنار پدر. خدا هم جواب داد. نیکی به پدر و مادر فقط یک وظیفه نیست؛ کلید برکت در زندگی است.
موضوعات نقش پدر آقا، بر به والدین، خدمت به پدر، بازگشت از قم در این کتابچه قصه کوتاه، سناریو پردهخوانی، و راهنمای لحن و اجرا آماده شده؛ بخوانید و شروع کنید.
آیْهای کِه زنًدگی شد و پروردگارت فرمان داده کهجز او را نپرستید وبا پدر ومادر نیکی کنید. اگر نزد تو یکیشان یا هر دو پیر شدند؛ اف همبهآنهانگو، صدایت را بالّا نبر، و با آنها نرم و بزرگوارانهسخن بگو.و از سر دلسوزی، بال فروتنیات را برایشان فرود بیاور و بگو: پروردگارا، همانطور که در کودکی مرا پروراندند، بر آنان رحمت آور(.اسراء)۲۴-۲۳ کما ربیانی صغیرا؛ همانطور که در کودکی مرا پروراندند. پدر آقا همین کار را کرد. با زندگی کردن جلوی چشم پسر، او را ساخت.
اما آیه ادامه دارد. میگوید وقتی پدر و مادر پیر شدند، بال فروتنیات را فرود بیاور. جلوی آنها کوچک شو. همهچیزت را بگذّار کنار و خدمت شان کن. اینجاست که امتحان سخت میشود؛ چون آدم وقتی بزرگ شده و زندگی خودش را دارد، این کار آسان نیست.
آقا جوانی بودند با آیندهای درخشان در قم. جزوه شان در درس آقای بروجردی منتخب شده بود. درس آقای حائری آنقدر کم شاگرد بود که یک دوره فقط خود آقا مانده بودند و حاج شیخ مرتضی از علاقهای که به ایشان داشت، جزوات خودش را میداد که استفاده کنند. همهچیز در قم بود. اما پدر پیر شده بود و چشمش را از دست داده بود. مردی که تمام عمر عاشق کتاب بود، دیگر نمیتوانست بخواند.
استاد شان گفت نرو. گفت حتی اگر پدرت بمیرد، آینده تو مهمتر است. اما آقا بال فروتنیشان را فرود آوردند. همهچیز را گذّاشتند و برگشتند مشهد. نشستند کنار پدر و ساعتها برایشان کتاب خواندند.
خدا هم جواب داد. حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمودند: تفضل الهی در پیی این ایثار اینگونه ظاهر شد که ناگهان سید علی خامنهای در سنین قبل از سی سالگی مانند خو رشیدی از خراسان سر بر آورد. و خود آقا میگویند: اگر در هر زمینهای توفیقی داشتم، از همان بری است که به پدر و مادرم کردم.
نیکی به پدر و مادر فقط یک وظیفه نیست؛ کلید برکت در زندگی است.
این قصه را بخوانید و با زبان خودتان تعریف کنید برای بچهها، در جمعدوستان هر جاکه قصهجادارد.
این قصه را بخوانید و با زبان خودتان تعریف کنید برای بچهها، در جمعدوستان هر جاکه قصهجادارد.
هر چه دارم هرچه داشت از پدر بود؛ درس پای کرسی، شبهای حرم، زیارت جامعه که هنوز حفظ دارد، و اینکه در برابر قدرت خم نشود. بزرگ شد و رفت قم. سال ۱۳۴۲ نامهای رسید: چشمم ضعیف شده. بیا. نتوانست برود؛ زندان بود. وقتی آزاد شد، پدر نابینا شده بود. مردی که عاشق کتاب بود، دیگر نمیتوانست بخواند. باید انتخاب میکرد: قم و درس، یا مشهد و پدر. دوستی گفت: برای خدا برو. خدا دنیا و آخرتت را از قم میآورد مشهد. رفت. نشست کنار پدر و برایش کتاب خواند؛ ساعتها. خودش از پا میافتاد، پدر نمیگفت بس است. آقا میگویند: هرچه دارم از پدرم است و هر برکتی داشتم، از همان بری است که به او کردم.
سناریو متن کامل اجرا ست، از شروع تا والسلام. بعد از سناریو، پیام قصه و راهنمای لحن و اجرا آمده تا بدانید کجا مکث کنید، کجا صدایتان را بالّا ببرید، و حس کلی اجرا چطور باشد.
در آخر هم راهنمای نمایش است، برای چاپ یا پخش دیجیتال تصویر.
پردهخوانی قصه و تصویر را با هم ترکیب میکند. تصاویری داریم که هر کدام یک صحنه از قصه را نشان میدهد. راوی تصاویر را جلوی مخاطب میگذّارد و قصه را تعریف میکند. مخاطب هم میبیند و هم میشنود، و قصه در ذهنش مینشیند.
اسمش پردهخوانی است، اما با آن نقالی سنتی اشتباهش نگیرید. نه لباس دارد، نه چوبدستی، نه هایوهوی نمایش ی، نه ادبیات سنگین. راوی خودش است، با زبان خودش، ساده و سر راست.
مکانش فرقی نمیکند. خانه، هیئت، مسجد، مدرسه، موکب. برای پنج نفر هم میشود، برای پنجاه نفر هم. فقط مخاطب باید تصویر را ببیند و صدایتان را بشنود.
قصه را چند بار بخوانید تا به ذهنتان بنشیند. بعد تصاویر را نشان می دهید و تعریف میکنید. از روی متن نخوانید، متن برای یادگیری قصه است، نه برای خواندن وقت اجرا. ادا در نیاورید. وسط قصه نایستید که تفسیر کنید. بگذّارید قصه برود تا آخر. اگر درست تعریف شود، خودش حرفش را میزند.
این هم یک جور جهاد تبیین است، فقط از جنس قصه، نه از جنس استدلّال و تحلیل.
قصهمصور برای دریافت فایل با کیفیت کلیککنید اسکنکنید بود وقتی پنجاه نفر صف بودند. پدر تا آخر عمر هر وقت اسمش میآمد، میگفت: خدا رحمتش کند. تاجری هم بود در مشهد به نام حاججلیل که کمک کرده بود پدر برود نجف درس بخواند. پدر تا آخر عمر هر روز برایش یک سوره قرآن خواند. هر روز هم برای پدر و مادر خودش یک سوره خواند.
میدید که پدر امانتدار است. یک شب دیر وقت پدر از مسجد برگشت و نامهای به دستش رسیده بود؛ نامه معمولی، از کسی برای کسی. پسر خوابیده بود. بیدارش کرد و گفت: این نامه را ببر خانه فلانی. پسر گفت: آقا، الّان شب است. صبح میبرم. پدر قبول نکرد: امانت تا صبح نباید بماند.
و از وقتی پسر یادش میآمد، یک شبترک نشده بود. یک شب که از حرم برمیگشتند، پسر گفت: آقا، جامعه را حفظ شدم. پدر خوشحال شد و نوازشش کرد. آقا میگویند: هنوز حفظ دارم. پدر چهل سال هم با چند عالم جلسه مباحثه داشت. هر روز جمع میشدند و بحث میکردند. پسر هم گاهی میآمد و گوشهای مینشست و گوش میداد. در همین فضا بزرگ شد و رفت قم و طلبه شد. جزوهاش در درس آقای بروجردی منتخب شد. درس آقای حائری آنقدر کم شاگرد بود که یک دورهای فقط خود آقا مانده بودند. زندگیشان در قم جا افتاده بود. تا اینکه سال ۱۳۴۲ نامهای از مشهد رسید. پدر نوشته بود: چشمم ضعیف شده. بیا. اما آقا نتوانستند بروند؛ ساواک دستگیرش ان کرد و ماهها در زندان قزلقلعه ماندند. تمام آن مدت یک دغدغه داشتند: نکند چشم پدر...
بخواند. چند روز سختی گذّشت. یک عصر تابستان؛ آقا میگویند خصوصیاتش کاملا یادم هست؛ نزد دوستی در تهران رفتند و ماجرا را گفتند. آن دوست پرسید: چه کسی خیر دنیا و آخرت شما را در قم قرار داده؟ گفتند: خدا. گفت: همین خدا نمیتواند خیر دنیا و آخرت شما را از قم بیاو رد مشهد؟ برای خاطر خدا بروید.
آقا میگویند: من که خودم این را میدانست م، اما توجه نداشتم. همان لحظه تصمیم گرفتم. دلم باز شد. برگشتند خانه و به پدر و مادر گفتند: میآیم مشهد میمانم. باور نکردند. از بس بعید میدانستند که از قم دست بکشد. وقتی فهمیدند جدی میگوید، خوشحال شدند و دعا کردند. استادشان؛ آقامرتضی حائری؛ ناراحت شد. گفت: درس را ول میکنی؟ آقا گفتند: پدرم دارد کور میشود. گفت: کور بشود. اصلا بمیرد. در مقابل آینده تو اینها هیچ است.
آقا رفتند مشهد. کنار پدر نشستند و ساعتها برایشان کتاب خواندند. روضةالصفای پنج جلدی را تمام خواندند. گاهی چهار پنج ساعت یکسره میخواندند و از پا میافتادند، اما پدر نمیگفت بس است.
سالها گذّشت. چشم پدر عمل شد و دوباره دید. دوباره خواند. تا نود و چند سالگی. یک هفته قبل از فوتش هم کتاب دستش بود.
آقا در مشهد ماندند. درس گفتند. مبارزه کردند. مردم ضبطصوتها را بالّا میگرفتند که صدایشان را ضبط کنند. ساواک ایشان را خمینی خراسان خوانده بود.
حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیام چهلم شهادت امام شهید فرمودند: ناگهان سید علی خامنهای مانند خو رشیدی از خراسان سر بر آورد.
و میگویند: اگر در هر زمینهای توفیقی داشتم، از همان بری است که به پدر و مادرم کردم.
سنارَیو پردهخْوانًی این متن برای اجرا ست. چند بار بخوانید تا قصه در ذهنتان بنشیند، بعد با زبان خودتان تعریف کنید. نکته: متنهای داخل کروشه [ ] راهنمای اجراکننده است، توضیح صحنه، لحن، یا حرکت. این متنها خوانده نمیشود.
یک خانه بود در مشهد؛ کوچک بود؛ شصتهفتاد متر؛ یک اتاق بالّا داشت و یک زیرزمین تاریک؛ هر وقت مهمان میآمد بچهها باید میرفتند توی زیرزمین تا مهمان برود؛ پدر این خانه روحانی بود و عالم بود، اما زندگیشان سخت بود؛ مادر از قبای کهنه پدر برای بچهها لباس میدوخت توی همین خانه یک پسر بزرگ شد که بعدها گفت: پدرم حق بزرگی به گردن من دارد؛ هرچه دارم از پدرم است امشب قصه همین پدر و همین پسر است.
دهه ۲۰ شمسی | مشهد | خانه پدری آقا | درس صرفمیر کوچه حوض نصرتالملک؛ نزدیک بازار سرشور پدر در نجف به دنیا آمده بود و همانجا درس خوانده بود؛ مجتهد بود و سالها درس خارج گفته بود؛ اما حالّا نشسته بود پای یک کرسی کوچک؛ عرضش چهل سانتیمتر و طولش هشتاد؛ و داشت به دو پسرش صرفمیر درس میداد هر روز صبح صدایش در خانه میپیچید: علی آقا، محمد آقا، بیایید دو پسر می دویدند و تنگ هم مینشستند آنطرف کرسی؛ هر کدام سعی میکرد دیگری را نزدیکتر به پدر بیندازد؛ میدانستند وقتی جواب نمیآید، دست پدر بالّا میرود
بعدها یکی از آن دو پسر تعریف کرد: اخوی چون بزرگتر بود و زورش بیشتر بود، من را هل میداد طرف آقا؛ نتیجه این بود که غالبا من میخوردم پدر سختگیر بود؛ تابستان هم تعطیل نمی کرد؛ میگفت: ما در نجف با آن گرما درس خواندی م؛ و میگفت: اگر ده پسر هم داشته باشم، همه را طلبه می کنم ولی نتیجه داد؛ همان پسر سطح حوزه را در پنج سال و نیم تمام کرد؛ بعدها گفت: این هنر پدرم بود
اولین چیزی که پسر از پدر گرفت، عشق به علم بود؛ ولی تنها چیز نبود.
دهه ۲۰ شمسی | حیاط خانه پدری آقا | قرآن خواندن برای حاججلیل اما پدر فقط درس نمی داد؛ یک جور دیگر هم یاد می داد؛ با زندگی کردنش؛ پسر هر روز میدید و یاد می گرفت مرد با وفاییی بود؛ کسی که یک بار محبتی به او کرده بود، تا آخر عمر فراموش نمی شد؛ سالها پیش، در قحطی تبریز، نان پیدا نمی شد؛ پنجاه نفر صف نانواییی بودند؛ نانواییی بود به نام شاطر محمدعلی که از بین آن همه جمعیت صدا زد: حاجسیدحسینآقانین اوغلی، چند تا نان میخواهی؟ گفت چهارتا؛ گفت بیا بگیر
یک لحظه بود؛ چند تا نان بود؛ ولی پدر تا آخر عمر؛ تا نود و چند سالگی؛ هر وقت اسم آن نانوا میآمد، میگفت: خدا رحمتش کند؛ محبت را فراموش نمیکرد تاجری هم بود در مشهد به نام حاججلیل؛ فهمید این عالم جوان آمده مشهد و هیچ چیز ندارد؛ گفت: تا مشهد هستی ماهی ده تومان به تو میدهم؛ بعد گفت: نمیخواهی بروی نجف درس بخوانی؟ گفت دوست دارم اما امکاناتش را ندارم؛ گفت: من میدهم پدر رفت نجف؛ سالها ماند؛ حاججلیل ماه به ماه پول فرستاد پدر تا آخر عمر هر روز برای حاججلیل یک سوره قرآن خواند؛ هر روز هم برای پدر و مادر خودش یک سوره خواند؛ هر روز، تا آخرین روز پسر میدید؛ و یاد میگرفت.
صَحنه سوم | امانًت دهه ۲۰ شمسی |مشهد | خانه پدری آقا | نامهای که تا صبح نباید بماند وپسر میدید که پدر امانتدار همهست یک شب دیر وقت پدر از مسجد برگشت؛ نامهای به دستش رسیده بود؛ نامه معمولی، از کسی برای کسی پسر خوابیده بود؛ پدر رفت بیدارش کرد ایننامهراببر خانه فلانی پسر نیمخیز شد؛ گفت: آقا، الّان؟ شب است؛ صبحمیبرم؛ طوری نمیشود، پدر قبول نکرد گفت: امانت تا صبح نباید بماند نامه معمولی بود؛ فورینبود؛ ولی برای پدر فرقی نمی کرد؛ امانت، امانت بود؛ چه بزرگ چه کوچک، یکشبهم نباید پیش آدم بماند.
دهه ۲۰ شمسی | روز | مشهد | کوچه | توپ بازی با قبا پهلویها مراسم رسمی میگرفتند و علما را دعوت می کردند؛ پدر نرفت؛ هیچوقت؛ پول هم برای علما فرستادند؛ نگرفت
البته بچه بودند دیگر؛ وقت بازی عمامه را میگذّاشتند خانه و با همان قبا میآمدند توی کوچه و توپ بازی میکردند.
صَحنه پنجم | حْرم دهه ۲۰ شمسی | مشهد | در مسیر حرم و میدید که پدر اهل عبادت هم هست سحرها یکیدو ساعت قبل از اذان بیدار میشد و نماز شب می خواند؛ صدای گریهاش از اتاق میآمد؛ از وقتی پسر یادش میآمد، یک شبترک نشده بود؛ بعد میرفت حرم امام رضا علیه ال سلا م؛ بعد مسجد گوهرشاد؛ تعقیبات مفصل می خواند؛ اول طلوع آفتاب به خانه میرسید بعد مینشست توی اتاقش و مطالعه میکرد؛ چراغ خوراکپززی داشت که همیشه کتری و قوری رویش بود؛ استکانهای کوچک چای، یکی پس از دیگر ی، از پیش از اذان صبح تا شب؛ تمام دور و اطرافش کتاب بود شبها هم میرفت حرم و پسر را با خودش می برد؛ در راه زیارت جامعه میخواندند؛ پدر جلوتر و مشغول ذکر؛ مردم در مسیر سلام میکردند و پسر جواب سلام شان را میداد چون پدر نمیخواست ذکرش قطع شود هر شب همین بود؛ ماهها یک شب که برمیگشتند، پسر گفت: آقا، جامعه را حفظ شدم پدر خوشحال شد؛ نوازشش کرد؛ بارکالله گفت [رو به مخاطبان؛ گرم بعدها همان پسر گفت: هنوز حفظ دارم دهه ۲۰ شمسی | مشهد | خانه پدری آقا | جلسه مباحثه پدر چهل سال جلسه مباحثه داشت؛ چند عالم هر روز جمع میشدند و بحث میکردند پسر هم گاهی میآمد؛ چای می داد؛ گوشهای می نشست؛ گوش می داد؛ بزرگتر که شد گاهی وارد بحث هم میشد؛ پدر از اینکه میدید پسرش بحث میکند خوشش میآمد وقتی پسر از درس استادش برمیگشت و پدر از حرم، در راه به هم میرسیدند؛ پدر میپرسید امروز در درس چه گفتند و پسر شروع میکرد به تقریر؛ پدر هم نکاتی اضافه میکرد؛ این کار را عمدا میکرد تا پسرش بلافاصله بعد از درس، یک مباحثه با یک فرد ارشد داشته باشد یک شب پسر اظهار نظر علمی کرد؛ چهارده پانزده سالش بیشتر نبود؛ پدر نگاهش کرد و خوشحال شد و گفت: علیآقا مجتهد است و قدرت استنباط دارد البته منظورش این نبود که پسر الّان مجتهد شده؛ از زبان یک پدر عالم، درباره پسر نوجوانش، این جمله یعنی ذهن ای پسر ذهن اجتهاد است؛ اگر ادامه بدهد، میرسد
و ادامه داد؛ در همین فضا بزرگ شد؛ علم و وفا و امانت و ایستادگی و عشق به امام رضا علیه ال سلا م؛ همه را در خانه پدر یاد گرفت رفت قم؛ طلبه شد؛ جزوهاش در درس آقای بروجردی منتخب شد؛ درس آقای حائری آنقدر کم شاگرد بود که یک دورهای فقط خودش مانده بود؛ حاج شیخ مرتضی از علاقهای که به او داشت، جزوات خودش را میداد دستش؛ بعضی فضلا وقتی او را میدیدنرد میگفتند: این یا رئیس کل میشود یا رئیس خراسان؛ رئیس یعنی مرجع زندگیاش در قم جا افتاده بود. [سکوت این پسر، امام شهیدمان بود؛ سید علی خامنهای صَحنه هفِتم | بِازگشت دهه ۴۰ شمسی | مشهد | خانه پدری آقا | آقا روبروی پدر و مادر نشسته سال ۱۳۴۲ نامهای از مشهد رسید؛ پدر نوشته بود: چشمم ضعیف شده؛ بیا آقا نتوانستند بروند؛ ساواک دستگیرش ان کرد و ماهها در زندان قزلقلعه بودند؛ تمام آن مدت یک دغدغه داشتند: نکند چشم پدر...
وقتی آزاد شدند و به مشهد آمدند، دیدند پدر تقریبا نابینا شده؛ منتظر مانده بود پسرش بیاید؛ دکتر که بردند، گفتند دیر است مردی که تمام عمر عاشق کتاب بود؛ شبها تا دیر وقت با چراغ لّامپاییی مطالعه میکرد؛ دیگر نمیتوانست بخواند آقا میگویند: فکر میکنم سختترین دوران عمرش همان سالها بود حالّا بایدتصمیممیگرفتند؛ قمبمانندیامشهد؟
قم یعنی درس و استاد و آینده؛ آقا میگویند: فکر نمی کردم جاییی جز قم بشود ماند؛ اصلا قصد نداشتم جای دیگری بروم اما پدر تنها بود؛ برادر بزرگتر تازه ازدواج کرده بود و سر زندگیاش رفته بود؛ خواهر نوجوان بود؛ برادرهای کوچکتر کمسن بودند؛ کسی نبود که کنار پدر بماند و برایش کتاب بخواند و مراقبش باشد؛ آقا اولین کسی بود که میتوانست برگردد چند روز سختی گذّشت؛ یک عصر تابستان؛ آقا میگویند خصوصیاتش کاملا یادم هست؛ نزد دوستی در تهران رفتند و ماجرا را گفتند گفتند: هرچه نگاه می کنم، میبینم خیر دنیا و آخرت من در قم است؛ اما پدرم تنها ست آن دوست پرسید: چه کسی خیر دنیا و آخرت شما را در قم قرار داده؟
گفتند: خدا گفت: همین خدا نمیتواند خیر دنیا و آخرت شما را از قم بیاو رد مشهد؟ برای خاطر خدا بروید
آقا میگویند: من که خودم این را میدانست م، اما توجه نداشت م؛ همان لحظه تصمیم گرفت م؛ دلم باز شد برگشتند و به پدر و مادر گفتند: میآیم مشهد میمانم؛ باور نکردند؛ از بس بعید میدانستند که از قم دست بکشد؛ وقتی فهمیدند جدی میگوید، خوشحال شدند و دعا کردند استادشان؛ آقامرتضی حائری؛ ناراحت شد؛ گفت: درس را ول میکنی؟
آقا گفتند: پدرم دارد کور میشود گفت: کور بشود؛ اصلا بمیرد؛ در مقابل آینده تو اینها هیچ است
آقا رفتند مشهد نشستند کنار پدر و ساعتها برایشان کتاب خواندند؛ روضةالصفای پنج جلدی را تمام خواندند؛ گاهی چهار پنج ساعت یکسره میخواندند و از پا میافتادند؛ پدر نمیگفت بس است؛ بعدها گفتند: شاید اگر ده ساعت هم میخواند ی، خسته نمیشد سالها گذّشت؛ چشم پدر عمل شد و دوباره دید؛ دوباره خواند؛ تا نود و چند سالگی؛ یک هفته قبل از فوتش هم کتاب دستش بود و خدا جواب داد؛ درها باز شد؛ تدریس آمد، مسجد آمد، منبر آمد؛ مردم ضبطصوتها را بالّا میگرفتند که صدایشان را ضبط کنند؛ ساواک ایشان را خمینی خراسان خوانده بود
و رابطه شان با پدر تا آخر ادامه داشت؛ هر روز ساعت هشت صبح میرفتند خانه پدر و کنارش مینشستند؛ یک بار تلفنی با پدرشان صحبت کردند و خداحافظی کردند؛ پدر فکر کرد پسرش گوشی را گذّاشته؛ آرام؛ مثل کسی که با خودش حرف بزند؛ با لهجه ترکی گفت: قربانت علی آقا هنوز گوشی دستشان بود و شنیدند بعد از فوت پدر هم دست نکشیدند؛ هر روز دو رکعت نماز هدیه خواندند برای پدر و مادرشان پایْان
و میگویند: اگر در هر زمینهای توفیقی داشتم، از همان بری است که به پدر و مادرم کردم حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی فرمودند: اینطور تقدیر شده بود که آن سید جوان بهشدت جویای علم، وقتی پدرش در معرض نابیناییی بود، همه زمینههای پیشرفت در قم را رها کند و با اعتمادّبه فضل الهی خود را وقف پدر نماید؛ و فرمودند: تفضل الهی در پیی این ایثار اینگونه ظاهر شد که ناگهان سید علی خامنهای در سنین قبل از سی سالگی مانند خو رشیدی از خراسان سر بر آورد [سکوت من الرحمةوقلرب ارحمهما کماربیانی صغیرا پروردگارت فرمان داده که جز او را نپرستید و با پدر و مادر نیکی کنید؛ اگر نزد تو یکیشان یا هر دو پیر شدند؛ اف هم به آنها نگو؛ و از سر دلسوزی، بال فروتنیات را برایشان فرود بیاور و بگو: پروردگارا، همانطور که در کودکی مرا پروراندند، بر آنان رحمت آور
هرچه داشت، از پدر بود؛ و هر برکتی یافت، از نیکی به پدر بود نیکی به پدر و مادر فقط یک وظیفه نیست؛ کلید برکت در زندگی است
پیام قصه
آقا هرچه داشتند، از پدرشان بود. عشق به کتاب و علم، وفاداری، امانتداری، ایستادگی در برابر قدرت و عشق به امام رضا علیه ال سلا م؛ همه را در خانه پدر یاد گرفتند. اما داستان به همینجا تمام نمیشود. سالها بعد، پدر پیر شد و چشمش را از دست داد. آقا آن روزها جوانی بودند که آینده شان در قم بود؛ درس و استاد و پیشرفت. هرچه نگاه میکردند، میدیدند خیر دنیا و آخرتشان در قم است. اما برای خاطر خدا همهچیز را رها کردند و برگشتند کنار پدر. خدا هم جواب داد. همان خیری که فکر میکردند فقط در قم است، آمد مشهد. درهاییی باز شد که انتظارش را نداشتند. خود آقا میگویند هر توفیقی در زندگی داشتند، از همان نیکی به پدر و مادر بود. نیکی به پدر و مادر فقط یک وظیفه نیست؛ کلید برکت در زندگی است.
مهمترین لحظه: لحظهای که آن دوست پرسید چه کسی خیر دنیا و آخرت شما را در قم قرار داده؟ و آقا گفتند من خودم این را میدانست م، اما توجه نداشت م؛ لحظه بیداری و تصمیم به بازگشت.
راهنمای لحن و اجرا
شروع آرام و صمیمی باشد؛ صحنههای خانه و کودکی گرم و مادرانه باشد — مخاطب باید حس کند دارد خاطره میشنود نه گزارش؛ صحنه ساواک تند و محکم باشد؛ صحنه ادامه بده سنگین باشد — مکث قبل از ادامه بده مهم است؛ صحنه نماز جمعه پرانرژی و باعزت باشد؛ پایان آرام و محکم، نه بلند مخاطبشناسی:
این قصه بیشترین اثر را در جمع مادران و زنان دارد، چون قصه از یک مادر و اثر تربیتی اوست؛ اما برای هر فضاییی مناسب است، خانه، مسجد، هیئت، مدرسه در چند نقطه مکث یا سکوت نوشته شده؛ عجله نکنید؛ بگذّارید مطلب بنشیند؛ جاهاییی که نوشته رو به مخاطبان، مستقیم به چشم جمعیت نگاه کنید. نکته مهم:
لحظه لو دادن، آخر صحنه اول، باید ضربه بزند؛ قبلش مخاطب فکر میکند قصه یک مادر معمولی است؛ وقتی میگویید این زن، مادر امام شهیدمان بود باید سکوت کنید و بگذّارید حس بنشیند.
جمله آخر قبل از والسلام آرام و قاطع باشد، نه بلند مادری که برای بچههایش قرآن خواند و داستان موسی گفت، خودش جلوی فرعون ایستاد، پسرش همان داستان را به ملت گفت تبیین از خانه شروع میشود؛ مادری که قصههای قرآن را برای بچههایش تعریف کند، نمیداند چه بذّری دارد میکارد.
• قصه مصور شامل ۱ تصویر (کمیک استریپ) با ۷ سکانس است.
• ابعاد فایل: ۲ × ۳ متر (افقی) چاپ بِرای پردهخْوانًی:
• پارچه مخمل: کیفیت چاپ جذّابتر و حرفهایتر. برای اجراهای ثابت و فضاهای بسته مناسبتر.
• بنر: ارزانتر. برای اجراهای متعدد یا فضاهای بزرگتر مناسب.
• هر سکانس را همزمان با روایت صحنه مربوطه نشان دهید.
• ویدئو پروژکشن: تصویر را روی دیوار یا پرده سفید بیندازید. برای فضاهای بزرگ مثل مسجد مناسب است.
• تلویزیون: حداقل ۵۵ اینچ. برای فضاهای کوچکتر مثل خانه و کلاس درس.
راهنمای بِرِپایْیی • ابعاد هر تابلو: ۲ × ۳ متر (افقی) • پیشنهاد چاپ: بکلّایت، نور پشتی رنگها را زندهتر نشان میدهد و توجه مخاطب را بیشتر جلب میکند.
• ارتفاع نصب: مرکز تابلو در ارتفاع ۱۵۰ سانتیمتر از زمین.
• فاصله بین تابلوها: حداقل ۵۰ سانتیمتر. لینک دسترسی: دوره نمایشگاهی منابِع •کتاب روایت آقا؛ بیانات امام شهید آیتالله خامنهای درباره پدرشان آیتالله حاج سید جواد خامنهای •مصاحبهحضرتآیتالله سید مجتبیخامنهای رهبر معظم انقلاب درباره امام شهید و آیتالله سید جواد خامنهای؛ ویژهنامه صحیفه پارساییی؛ انتشارات انقلاب اسلامی •مصاحبه آیتالله سید مصطفی خامنهای درباره امام شهید و آیتالله سید جواد خامنهای؛ ویژهنامه صحیفه پارساییی؛ انتشارات انقلاب اسلامی •پیامحضرت آیتالله سید مجتبیخامنهای رهبر معظم انقلاب به مناسبت چهلمین روز شهادت؛ ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ •کتاب خون دلی که لعل شد، ترجمه فارسی کتاب إن مع الصبر نصرا؛ گردآوری: محمدعلی آذرشب؛ انتشارات انقلاب اسلامی •کتاب حدیث روزگار ۲۶؛ خاطرات سید هادی خسروشاهی •بیانات امام شهید در کانال شهید خامنهای به روایت