▪ قصه ۴ از ۳۷ ▪ روایتِ نقشِ شهید نواب صفوی در شکلگیریِ شخصیتِ امام شهید
نواب این است؟!
شعلهای که در من روشن شد
آیهای که زندگی شد
أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَىٰ نُورٍ مِّن رَّبِّهِ ﴿٢٢﴾
﴿زمر/۲۲﴾
قصه مصور
روایت
چهارده ساله بودم. در مدرسه سلیمانخان درس میخواندم.
خبر آمد نواب صفوی به مشهد آمده.
نواب را همه میشناختند. رژیم شاه از او میترسید. یارانش را «فدائیان اسلام» میگفتند. وقتی خبر کشته شدن رزمآرا به دست یکی از فدائیان منتشر شد — و شنیدیم آقای کاشانی این اقدام را تبریک گفته — احساس عزت کردیم. احساس کردیم اسلام قدرت دارد.
دلم میخواست ببینمش. اما پدرم اجازه نمیداد بروم.
چند روز گذشت. شنیدم نواب میخواهد به مدرسه ما بیاید. خوشحال شدم. مدرس را رفت و روب کردیم و منتظر ماندیم.
در باز شد. میهمانها وارد شدند. چشمم دنبال نواب میگشت. در ذهنم تصویر مردی بلندقامت و تنومند داشتم — مردی که رژیم را به لرزه انداخته بود.
اما به جای آن، مردی لاغر و کوتاهقد دیدم. عمامه سیاه بر سر داشت. چهرهاش بشاش بود. به هر که میرسید با گشادهرویی سلام میداد. اگر به سیدی بر میخورد میگفت:
با خود گفتم: عجب! نواب صفوی که رژیم شاه را گیج و حیران کرده، این است؟
اما همان لحظه — از ژرفنای قلبم — عاشقش شدم.
دو روز بعد شنیدم میخواهد به مدرسه نواب برود. با آنکه اجازه نداشت م، رفتم. طاقت نیاوردم. از فرط شوق، قدرت انتظار نداشتم. بیرون آمدم. رفتم به استقبالش.
از دور دیدم میآید. مردم پشت سرش روانند. در حین راه رفتن به چپ و راست رو میکرد و سلام میداد. وقتی سخن میگفت همه جسمش حرکت داشت. وقتی میخواست حرفی را برساند، وجودش میلرزید.
با چشم خود دیدم مردی چنان تحت تأثیر قرار گرفت که کلاه شاپوی خود را از سر برداشت، مچاله کرد و در جیب گذاشت.
با عجله خودم را به صف اول رساندم. درست جلوی پایش نشستم. مجذوب یکایک حرکات و کلمات او شدم.
ایستاد و سخنرانی کرد. طلاب را موعظه میکرد. میگفت به ورع و تقوا پای بند باشید. بعد خواند:
«یا بن آدم، خففمرکبکفإن الطریقبعید»... — ای آدمیزاده، بار سفرت را سبک کن که راه دور است...
سخنانش در روحم موج میزد. احساساتم را شعلهور میساخت. مرا به سوی چشماندازی از قدرت و عزت اسلام میکشاند.
دو سال بعد، نواب را اعدام کردند.
نواب رفت. اما آن شعله که در من روشن شده بود، خاموش نشد. نواب به صورت شعلهای فروزان درآمد که همواره اهتمام به امر اسلام را در اعماق وجودم برمیانگیخت.
صحنهها
روز. تهران. مسجد. مردی با لباس رسمی روی زمین افتاده. جوانی با کلاه پوستی در حال دور شدن. مردم ایستادهاند و نگاه میکنند.
مدرس مدرسه سلیمانخان مشهد. نور از پنجره میآید. نواب وسط جمع ایستاده — مردی لاغر و کوتاهقد با عمامه سیاه و چهره بشاش. دارد با یک سید دست میدهد. طلبهای چهارده ساله کنار دیوار ایستاده و نگاه میکند.
نواب (کوچک: ) «پسرعمو! سلام علیکم». / آقا (درشت: ) عجب! نواب این است؟ !
کوچهای در مشهد. نواب در حال راه رفتن. مردم پشت سرش روانند. دستهایش در حرکت است. به چپ و راست رو میکند. مردی کنار کوچه ایستاده — کلاه شاپویش را از سر برداشته و دارد مچاله میکند. آن طلبه جوان جلوتر از همه، نزدیک نواب.
مدرسه نواب. نواب بالای منبر یا جایگاه ایستاده. دستهایش بالاست. طلاب نشستهاند. آن طلبه جوان درست در صف اول، جلوی پای نواب نشسته. سرش بالاست. چشمش به نواب.
نواب: «ای آدمیزاد! بارت را سبک کن»!
صبح زود. میدان تیرباران. نواب با عمامه سیاه ایستاده. چشم بند ندارد. صورتش آرام است.
شب. آسمان تلآویو. موشکهای بالستیک در حال فرود. نور انفجارها. گنبد آهنین شکسته شده. بمبهای خوشهای در آسمان باز میشوند.
قصه کوتاه
سال ۱۳۳۲. مشهد. طلبهای چهارده ساله. شنید نواب صفوی آمده. مردی که رژیم از او میلرزید.
در باز شد. مردی لاغر و کوتاهقد دید. به هر سیدی میرسید میگفت: «پسرعمو! سلام علیکم.»
با خود گفت: نواب این است؟! همان لحظه عاشقش شد. دو روز بعد رفت به استقبالش. خودش را رساند صف اول. نواب ایستاد و گفت: «ای آدمیزاد! بارت را سبک کن که راه دور است.» گفت: «سخنانش در روحم موج میزد. مرا به سوی عزت اسلام میکشاند.» دو سال بعد نواب را اعدام کردند. گفت: «نواب شعلهای شد که همواره در وجودم میسوخت.» هفتاد سال بعد، آن شعله شد سوخت موشکهایی که بر سر تلآویو فرود آمد.
آیا کسی که خدا سینهاش را برای اسلام گشوده و بر نوری از پروردگارش است [مانند کسی است که دلش سخت است]؟ پس وای بر آنان که دلهایشان از یاد خدا سخت شده؛ آنان در گم راهی آشکارند.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
بیانات رهبر انقلاب در نماز جمعه تهران — ۲۸ دی ۱۳۷۵ بیانات رهبر انقلاب در دیدار جمعی از جوانان — ۷ اردیبهشت ۱۳۷۷ گفتوگو با جمعی از جوانان و نوجوانان — ۱۴ بهمن ۱۳۷۶
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
هذا هو نوّاب؟ — الشعلة التي اضاءت وجداني
Nawab; Who is this Fire? — A flame that was kindled within me.