قصه آقا

▪ قصه ۱۶ از ۳۷ ▪ روایتِ سختی‌هایی که خانواده آقا در مسیرِ انقلاب تحمل کردند

یک وانت وسیله

می‌ترسم خیلی‌ها باور نکنند

آیه‌ای که زندگی شد

وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ ﴿١٥٥﴾

﴿بقره/۱۵۵﴾

قصه مصور

قصه مصور «یک وانت وسیله» — نمای کلی

روایت

خانه‌ای بود در مشهد، کوچک و ساده، که یک اتاق داشت و یک حیاط کوچک. سفره شان هم اغلب چیز چندانی نداشت؛ گاهی مقداری نان بود و مشتی کشمش و همین.

سید علی در همین خانه بزرگ شد. از همان بچگی طعم فقر را چشید و یاد گرفت که آدم با اندک هم می‌شود زندگی کند. آموخت کهپری سفره مهم نیست، آنچه اهمیت دارد گرمی و امن بودن خانه است.

بزرگ‌تر که شد، طلبه شد و برای درس به قم رفت. چند سالی که ماند، برگشت به مشهد و ازدواج کرد. همسرش دختر یکی از تاجران فرش شهر بود — خانوادهشان متمول بودند اما خودش زنی سادهزیست بود. از جهیزیهاش چند تا قالی آورده بود، همان قالی‌هایی که سال‌ها بعد، وقتی پول لازم شد، فروختشان.

بچه‌ها یکی یکی به دنیا آمدند. اول مصطفی، بعد مجتبی، بعد می‌ثم، بعد می‌سم، بعد بشرا و بعد هدی. کمکم خانه پر شد از صدای بچه‌ها و آمد و رفت شان.

سال چهلودو که نهضت امام بلند شد، سید علی از همان اول پا در میدان گذاشت. اعلامیه پخش می‌کرد، سخنرانی می‌کرد، مردم را دعوت به حرکت می‌کرد. از همان روزها بود که ساواک اسمش را در دفترش نوشت و از آن به بعد راحتش نگذاشت.

بار اول را روز آمدند و بردندش، بعد از چند هفته ولش کردند. دوم را شب آمدند، سوم را باز روز. هر بار بهان‌های می آوردند و جرمی می‌نوشتند. یک بار زندان کمیته مشترک، یک بار قزلقلعه، بار دیگر اوین. بازجویی و شکنجه و انفرادی. هر بار که می‌بردندش، همسر و بچه‌ها می‌ماندند و انتظار می‌کشیدند. هر بار که برمیگشت، همه نفس راحتی می‌کشیدند اما ته دلشان می‌دانستند که باز خواهند آمد.

یک شب اما آمدند که هیچ‌کس منتظرشان نبود.

نصف شب بود. ساعت از سه گذشته بود و تا اذان صبح خیلی مانده بود. هوا سرد بود و خانه در سکوت فرو رفته. همه خواب بودند؛ هم سرش، بچه‌ها، حتی میثم دوماهه که در گهوارهاش آرام گرفته بود. فقط صدای نفس بچه‌ها می‌آمد و صدای بادی که از لای پنجره تو می‌زد.

یکمرتبه صدای کوبیدن به در بلند شد؛ آن‌قدر محکم می‌کوبیدند که انگار می‌خواستند در را از جا بکنند.

همسرش سراسیمه از خواب پرید. در تاریکی به شوهرش نگاه کرد و او هم بیدار شده بود. هیچکدام حرفی نزدند؛ هر دو می‌دانستند این کوبیدن یعنی چه.

بلند شد، چادرش را سر کرد و آرام به سمت در حیاط رفت. سعی می‌کرد قدم‌هایش صدا نکند تا بچه‌ها بیدار نشوند و نترسند. در را که باز کرد، چهار پنج نفر جلویش ایستاده بودند؛ لباس‌های تیره پوشیده بودند، کلاه سیاه بر سر داشتند و اسلحه یوزی به دست گرفته بودند.

اما آن‌ها با دسته اسلحه شروع کردند به کوبیدن روی شیشه پنجره. یک ضربه، شیشه ترک خورد. ضربه دوم، شیشه شکست و تکه‌هایش روی زمین ریخت. یکی از آن‌ها فریاد زد: «به حکم قانون در را باز کن! »

مثل سیل به خانه ریختند. رفتند سراغ اتاق، شوهرش را از رختخواب کشیدند و همان‌طور با زیرپوش آوردندش وسط اتاق. بعد شروع کردند به زدن؛ با مشت به صورتش می‌کوفتند، با لگد به پهلویش می زدند، با نوک کفش به ساق پایش می‌کوبیدند. او یک کلمه هم نمی گفت، فقط ایستاده بود و کتک می‌خورد.

مصطفی از صدای شکستن شیشه و داد و بیداد از خواب پریده بود. دوازده سالش بود و آمده بود ببیند چه خبر است. از پشت شیشه اتاق بغلی داشت پدرش را نگاه می‌کرد؛ می‌دید که خون از دماغش راه افتاده، می‌دید که تلوتلو می‌خورد اما نمی‌افتد.

یکمرتبه فریاد کشید: «مامان! بابایم را کشتند! »

صدای بچه در خانه پیچید. میثم دوماهه از گهوارهاش زد زیر گریه و بقیه بچه‌ها هم یکی یکی از خواب پریدند. مأمور‌ها سید علی را کشانکشان بردند. صدای موتور ماشین که راه افتاد و دور شد، خانه ساکت شد و فقط صدای گریه بچه‌ها ماند.

همسرش با بچه‌ها ماند و باید همه‌چیز را روی دوش خودش می‌کشید.

روزها سخت بود. باید خرج خانه را به هر زوری شده در می‌آورد. باید بچه‌ها را به مدرسه می‌فرستاد و به همسایه‌ها که سراغ شوهرش را می‌گرفتند جواب می‌داد. باید طوری وانمود می‌کرد که همه‌چیز عادی است، مبادا کسی بویی ببرد. باید محکم می ایستاد؛ هم برای بچه‌ها که خیال شان راحت باشد، هم برای خودش که در هم نشکند.

اما شب‌ها که بچه‌ها می‌خوابیدند، سختی تازه اش شروع می‌شد. تنها می‌ماند و فکر‌ها به سراغش می‌آمدند. نمی‌دانست شوهرش الان کجا ست، نمی‌دانست چه بلایی سرش می‌آورند، نمی‌دانست کی برمیگردد؛ گاهی حتی نمی‌دانست زنده است یا نه — اما نمی‌خواست ذهنش را به این طرف ببرد.

بچه‌ها را یکی یکی می‌خوا باند، لحاف را رویشان می‌کشید و می‌بوسیدشان. بعد بیرون می‌آمد، چراغ را کم می‌کرد و می‌نشست کنار در. گوش می‌داد به هر صدایی که از کوچه می‌آمد؛ شاید صدای پای اوست، شاید برگشته. گاهی تا نصف شب همانجا می نشست، گاهی تا صبح. خواب به چشمش نمی‌آمد.

یک بار در ماه رمضان بردندش. روز اول ماه بردندش زندان. فرد ایش نگهبان آمد و گفت برایت چیزی فرستادهاند. بسته را که باز کرد، تعجب کرد. سفره‌ای پر جلویش بود؛ زولبیا و بامیه، حلیم، آش رشته، نان تازه، پنیر، گردو و خرما. یک سفره کامل، انگار توی خانه دارد افطار می‌کند نه توی زندان.

بعد‌ها فهمید همسرش چه کرده. رفته بود یکی یکی در همسایه‌ها را زده بود؛ از این خانه کمی، از آن خانه کمی، از دوستان و آشنایان چیزی خواسته بود و جمع کرده بود و فرستاده بود. نخواسته بود که شوهرش در ماه رمضان با نان خالی افطار کند.

مادرش زن ضعیفی نبود؛ زنی بود از جنس فولاد. یک بار مأمور‌ها آمده بودند خانه پدرش تا سید علی را ببرند. مادر رفت جلوی در حیاط ایستاد، پوشیده در چادر سیاه با قامتی صاف و سری بالا. هر چه گفتند سید علی اینجا ست، گفت نیست. گفتند پیرزن برو کنار وگرنه بد می‌شود، گفت گفتم نیست، مگر نشنیدید؟ آخرش مأمور‌ها دست خالی برگشتند و رفتند.

اما همین زن که مثل شیر جلوی مأمور مسلح می ایستاد، یک روز چیزی گفت که پسرش تا آخر عمر از یادش نرفت.

صبح بود. سید علی جلوی آینه ایستاده بود و داشت عمامهاش را می‌بست. یکمرتبه احساس کرد کسی پشت سرش ایستاده. از توی آینه که نگاه کرد، دید مادرش است. اما قیافهاش این بار فرق داشت؛ غمگین بود و در چشم‌هایش چیزی بود که قبلا هیچ‌وقت ندیده بود.

مادرش چند لحظه ساکت ماند، سرش را انداخت پایین، بعد بلند کرد و گفت: «علی آقا، بگذار یک چیزی به تو بگویم. این دفعه اگر تو را بگیرند، من می‌میرم.»

دستش روی عمامه ماند. هیچ جوابی نداشت که بدهد. نمی‌توانست قول بدهد که نمی‌گیرند — این که دست او نبود. نمی‌توانست هم دست از مبارزه بردارد — این وظیفهاش بود. فقط ساکت ماند و نگاهش کرد.

این بار از همه دفعات قبل بدتر بود. شش ماه در انفرادی ماند، بدون هیچ خبری از بیرون. نه نام‌ها ی، نه ملاقات ی، نه تلفنی. هر شب توی سلول به مادرش فکر می‌کرد؛ آن جمله در گوشش می‌پیچید که «اگر تو را بگیرند، می‌میرم.» می‌ترسید که نکند راست گفته باشد. هر شب برای مادرش دعا می‌کرد.

بعد از شش ماه، یک روز صدایش کردند و گفتند می‌توانی یک تلفن بزنی. فقط یک تلفن. شماره منزل پدرش را گرفتند. پدر گوشی را برداشت و صدای پیرش آمد: «الو؟ »

اولین چیزی که بعد از شش ماه سکوت پرسید این بود: «حال مادرم چطور است؟ » پدرش گفت: «خوب است.»

باورش نشد. گفت شاید دارد دلداریاش می‌دهد. پرسید: «کجاست الان؟ » پدرش گفت: «رفته جلسه روضه.»

نفسش را بیرون داد. جلسه روضه، همان جلسه‌ای که هر هفته می‌رفت. اگر حالش بد بود که نمی‌رفت. زنده بود؛ مادرش زنده بود.

بعد از زندان، تبعیدش کردند به ایرانشهر. دور‌ترین نقطه‌ای که می‌شد فرستاد؛ آن سر ایران، جایی که کسی را نمی‌شناخت و زبان مردم فرق داشت و آب و هوایش با مشهد زمین تا آسمان جدا بود.

یک خانه کوچک اجاره کرد؛ یک اتاق و یک حیاط و یک پنجره که به کوچه باز می‌شد. خانواده را هم آورد. تبعید بود ولی هنوز آزاد نبود؛ می‌توانست توی شهر بگردد اما نمی‌توانست از شهر بیرون برود.

اولین شبی که رسیدند، بچه‌ها خوشحال بودند و برایشان تازگی داشت؛ خانه جدید، کوچه جدید. دویدند توی حیاط. اما همان شب اول، صدای ماشینی از کوچه آمد. بچه‌ها از جا پریدند و دویدند طرف مادرشان و چسبیدند به او. رنگ همسرش پرید. همه ساکت شدند و گوش دادند. ماشین رد شد و صدایش دور شد.

از آن شب به بعد، این عادتشان شد. هر وقت صدای ماشینی می‌آمد، خانه ساکت می‌شد و همه چشم به پنجره می‌دوختند تا ماشین رد شود و نفس‌ها رها شود، تا صدای ماشین بعدی.

در همان دوران، یک بار مصطفی را برای ملاقات آوردند. دو سالش بود و ماه‌ها بود پدرش را ندیده بود. سید علی توی زندان لاغر شده بود و ریشش بلند شده بود و لباسش کثیف بود. مصطفی را که آوردند، بغلش کرد و به سینهاش فشرد و بوسیدش.

اما بچه با تعجب نگاهش کرد. این مرد برایش غریبه بود؛ این صورت را نمی‌شناخت. زد زیر گریه. هر کاری کرد آرامش کند نشد؛ حرف زد، قربان صدقهاش رفت، در بغلش تکانش داد، هیچکدام فایده نداشت. آخرش مجبور شد بدهدش که ببرند.

شب‌ها توی سلول به این فکر می‌کرد که پسرش پدرش را نشناخت.

سال‌ها گذشت. انقلاب پیروز شد، شاه رفت، امام آمد. سید علی رئیس‌جمهور شد و اسمش سر زبان‌ها افتاد و عکسش روی دیوار‌ها.

مردم فکر می‌کردند حالا دیگر زندگیاش عوض شده؛ حالا سفره پر است، ماشین و راننده و محافظ دارد و آن روزه‌ای سخت تمام شده.

حقوق رئیس‌جمهور دوازده هزار تومان بود و باید هم به خرج خانه می‌رسید و هم به خرج دفتر. چند بار پیش آمده بود که چکش برگشت خورده باشد. مسئول خرید دفتر آخرش با مسئول شعبه بانک قرار گذاشت که هر وقت چک آقای خامنه‌ای را آوردند و موجودی کم بود، برگشتش نزند و به او خبر بدهد.

در خانه رئیس‌جمهور گوشت تازه پیدا نمی شد؛ همان گوشت کوپنی یخزد‌های بود که به همه مردم می‌دادند. برنج هم کوپنی بود و سهمیه اش هفته‌ای یک بار بیشتر نمی‌رسید. یخچال هم نداشتند؛ هر چه گفتند بخرید، گفت نه، مردم ندارند ما هم نداشته باشیم. سماور برقی هم نداشتند؛ می‌گفت جنگ است، برق باید به کارخانه و بیمارستان و جبهه برسد.

یک روز یکی از بچه‌ها مریض شد و تب کرد. همسرش او را برد مطب دکتر. دکتر معاینهاش کرد و گفت چیز مهمی نیست، فقط باید تقویت شود؛ هر روز یک لیوان لعاب برنج بدهید بخورد.

همسرش گفت: «آقای دکتر، ما برنج اضافه نداریم.»

دکتر گمان کرد نفهمیده و توضیح داد که منظورش آب برنج است؛ وقتی برنج می‌پزید آبش را دور نریزید. همسرش گفت: «فهمیدم آقای دکتر، می‌گویم ما برنج نداریم.»

دکتر تعجب کرد و گفت: «یعنی چه؟ مگر می‌شود در خانه‌ای برنج نباشد؟ »

همسرش با آرامش گفت: «شوهر من اجازه نمی‌دهد غیر از سهمیه کوپنی چیزی بخریم و آن هم هفته‌ای یک بار بیشتر نمی‌رسد.»

دکتر ساکت شد و به این زن سادهپوش که مثل بقیه زن‌ها آمده بود و نوبت گرفته بود و در صف ایستاده بود نگاه کرد. نمی‌دانست دارد با همسر رئیس‌جمهور حرف می‌زند.

بعد از رحلت امام، سید علی رهبر شد. باز هم چیزی در زندگیاش عوض نشد.

همان فرش‌های کهنه‌ای که همسرش از جهیزیه آورده بود، هنوز توی خانه پهن بود؛ نخنما و رنگ رفته و گوش هه ایش ریش ریش شده. برادر‌های همسرش که تاجر فرش بودند، چند بار پیشنهاد دادند بیایند این فرش‌ها را عوض کنند و فرش نو بیاورند. هر بار گفت نه.

همسرش یک بار مریض شد و بیست روز در بیمارستان بستری بود. کسی نفهمید کیست؛ اسمش را که می‌پرسیدند می گفت، اما فکر می‌کردند خامنه‌ای دیگری است — مشهد پر بود از خامنه‌ای. مثل بقیه نوبت می‌گرفت و در صف می‌ایستاد و هیچ امتیازی نمی‌خواست. دو روز مانده به ترخیصش خبر رسید که رهبر می‌خواهد به عیادت بیاید و همه شوکه شدند؛ تازه فهمیدند این بیست روز چه کسی بینشان بوده.

هر چهار پسرش راه حوزه را در پیش گرفتند و روحانی شدند و هر چهار هم مستأجر بودند. یک بار کسی پرسید: «آقا، چرا بچه‌هایتان خانه ندارند؟ » گفت: «چهار پسر دارم، هر چهارتا مستأجرند، خدا را شکر.»

یک روز فرزندانش را جمع کرد و گفت: «کار اقتصادی عیب نیست، کاسبی شرف دارد. اگر می‌خواهید وارد بازار شوید، من مخالفتی ندارم، اما یک شرط دارد.»

گفت: «اول بیایید پیش من، شناسنامهتان را باطل می‌کنیم و یک شناسنامه جدید می‌گیرید با اسم دیگر و نام خانوادگی دیگر.»

نفهمیدند و پرسیدند چرا. گفت: «اگر با نام خامنه‌ای وارد بازار شوید، همه برایتان در باز می‌کنند و رانت می‌دهند و امتیاز می‌دهند و این حرام است.»

خوب که فکر کردند، فهمیدند حرفش یعنی چه؛ یعنی یا فقیر بمانید و پسر من باشید، یا پولدار شوید و پسر من نباشید.

سال‌ها گذشت. خیلی سال‌ها. یک روز رهبر به ایرانشهر رفت؛ به همان شهری که تبعیدش کرده بودند و سخت‌ترین روزها را در آن گذرانده بود.

رفت آن خانه کوچک را ببیند؛ همان یک اتاق، همان حیاط کوچک، همان پنجره‌ای که به کوچه باز می‌شد.

وارد حیاط شد و ایستاد و نگاه کرد. همه‌چیز حالا کوچک‌تر به نظر می‌رسید. یادش آمد آن روزها که با خانواده آمده بودند، حیاط چقدر بزرگ به نظر شان می‌آمد و بچه‌ها چقدر توی آن دویده بودند.

رفت داخل اتاق و نگاهش به پنجره افتاد. آه کشید و گفت: «از این پنجره هر وقت صدای ماشین می‌آمد، بچه‌ها و خانواده می‌ترسیدند و فکر می‌کردند دوباره آمدهاند.»

بیرون آمد و کنار باغچه ایستاد. یک گل سرخ در باغچه بود. گفت: «چقدر به این باغچه می‌رسیدیم...»

یادش آمد که همسرش با آن همه سختی هر روز به این باغچه کوچک آب می‌داد.

بلند شد که برود. به درگاهی نرسیده بود که ایستاد. پشتش به بقیه بود و کسی صورتش را نمی‌دید. دستش را برد طرف صورتش، عینکش را در آورد، دستمالی از جیبش کشید بیرون و چشم‌هایش را پاک کرد. بعد عینکش را زد، صاف ایستاد و راه افتاد.

یک بار خواستند از خانهاش فیلم بگیرند. گفت: «اگر زندگی مرا نشان بدهید، می‌ترسم خیلی‌ها باور نکنند.»

یک بار درباره همسرش گفت: «هر چه دارم از ایشان است؛ هیچ‌وقت شکایت نکرد و هیچ‌وقت نگفت چرا اینقدر سخت زندگی می‌کنیم.»

صحنه‌ها

یک وانت وسیله — صحنه ۱
صحنه ۱

نصف شب. خانه ساکت. مأمورهای مسلح جلوی در. شیشه پنجره شکسته. کودکی دوماهه در گهواره. مصطفی دوازده ساله از پشت شیشه اتاق بغلی نگاه میکند.

«مامان! بابایم را کشتند»!
یک وانت وسیله — صحنه ۲
صحنه ۲

شب. خانه تاریک. بچهها خوابیده. زنی با چادر کنار در حیاط نشسته. چشم به کوچه دوخته. چراغ کمنور.

«بیا تو. شام درست کردم».
یک وانت وسیله — صحنه ۳
صحنه ۳

صبح. آینه. مرد جوان با عمامه در حال بستن عمامه. مادر با چادر سیاه پشت سرش ایستاده. انعکاس هر دو در آینه. چهره غمگین مادر.

«این دفعه اگر تو را بگیرند، من می‌میرم».
یک وانت وسیله — صحنه ۴
صحنه ۴

خانه کوچک در ایرانشهر. یک اتاق و پنجرهای رو به کوچه. مادر و بچهها با نگاه نگران به پنجره. سایه ماشین در کوچه.

پسرش پدر را نشناخت.
یک وانت وسیله — صحنه ۵
صحنه ۵

مطب دکتر. زنی سادهپوش با کودک بیمار در بغل. دکتر پشت میز، متعجب.

«آقای دکتر، ما برنج اضافه نداریم».
یک وانت وسیله — صحنه ۶
صحنه ۶

اتاق ساده. فرش نخنما. چهار جوان روحانی ایستاده مقابل پدر. پدر نشسته و آرام حرف میزند.

«چهار پسر دارم. هر چهارتا مستأجرند. خدا را شکر».
یک وانت وسیله — صحنه ۷
صحنه ۷

مرد مسن در درگاه خانه کوچک. پشت به مخاطب. دست مال در دست. باغچه کوچک با گل سرخ در پسزمینه.

«چقدر به این باغچه می‌رسیدیم»...

قصه کوتاه

«به حکم قانون در را باز کن!» آن شب شیشه را شکستند. آقا را بردند. مصطفی از خواب پرید.

این شب‌ها زیاد بود. شب‌هایی که همسر می‌نشست و چشم به در می‌دوخت. روزی که مادر دستش را گرفت و گفت: «این دفعه اگر تو را بگیرند، من می‌میرم.» بعد از زندان تبعیدش کردند به ایرانشهر. آنجا هم با صدای هر ماشینی دل خانواده فرو می‌ریخت.

انقلاب پیروز شد. رئیس‌جمهور شد. همسر بچه مریض را برد دکتر. دکتر گفت لعاب برنج بدهید. گفت: «برنج اضافه نداریم.» رهبر شد. ولی به پسرها گفت: «می‌خواهید کار اقتصادی کنید؟ اسمتان را عوض کنید. با نام خامنه‌ای همه برایتان در باز می‌کنند.» سال ۸۱ رفت ایرانشهر، همان شهر تبعید. همه زندگی‌اش غیر از کتاب‌ها یک وانت وسیله بود. قبل از قدرت، بعد از قدرت. همین.

ولنبلونکمبشیءمن الخوفوالجوعونق صمن ا لموالوا لنف سوالثمراتوبشر و البته شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و کاهش اموال و جان‌ها و می‌وه‌ها می‌آزماییم. و مژده بده صابران را.

منابع

منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:

خون دلی که لعل شد متولد چهل و دو (شمقدری) داستان سیستان روایت آقا یاد و یادگار

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

بيك أب واحد غراض — أخشى كثير من الناس أن لا يصدّقوا

One Pickup Truck of Belongings — I'm afraid many won't believe it.