قصه آقا

قصه ۲۸ · رفتیم فینال ▪ صحنه ۱ از ۶

صحنه ۱

صحنه ۱ — صحنه ۱ از قصه ۲۸ «رفتیم فینال»
الف) «موشک عراقی می‌آمد —کاری نمی‌توانستیم بکنیم». / ب) «مجبور بودیم دستمان را روی هم بگذاریم —تماشا کنیم».

روایت صحنه

دستخالی» دهه ۱۳۶۰ — دو گزینه تصویری: (الف) جبههٔ جنوب غربی، روز، منطقهٔ عملیاتی. چند قبضه توپ غنیمتی عراقی در موضع؛ خاکریز و سنگر. آقا با عمامهٔ سیاه و لباس ساده، در دوران ریاست‌جمهوری، از توپخانهٔ سپاه بازدید می‌کند. فرماندهٔ جوان توپخانه — طهرانیمقدم، حدود ۲۴-۲۳ ساله، لاغر و جوان، بدون درجهٔ مشخص — کنارش ایستاده و وضعیت را توضیح می‌دهد. توپ‌ها کوچکاند، نه عظیم و ترسناک؛ سپاه آن روزها سلاح سنگین چندانی نداشت. (ب) شب یا غروب، خیابانی در شهری ایرانی (تهران یا دزفول) — جنگ شهر‌ها. ساختمانی فروریخته از اصابت موشک؛ گرد و غبار؛ شیشه‌های شکسته روی آسفالت؛ زنی چادری با بچه در بغل، مردی خمشده روی آوار؛ آتش از ساختمان مجاور؛ آمبولانسی قدیمی در گوشهٔ تصویر. آسمان خالی است — هیچ سامانهٔ دفاع ی، هیچ موشکی در آسمان ایران نیست. فقط ویرانی.

آیهٔ این قصه

وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَّكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِّن بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَاكِرُونَ ﴿٨٠﴾

﴿انبیاء/۸۰﴾

همهٔ قصه ۲۸ — رفتیم فینال