قصه آقا

▪ قصه ۸ از ۳۷ ▪ روایتِ مبارزاتِ امام شهید با رژیمِ ستم‌شاهی

من آماده‌ام!

تبیین در سخت‌ترین میدان

آیه‌ای که زندگی شد

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ﴿٣٩﴾

﴿احزاب/۳۹﴾

قصه مصور

قصه مصور «من آماده‌ام!» — نمای کلی

قصه کوتاه

خرداد ۱۳۴۲، پس از سرکوب فیضیه و بازداشت امام، پیام افشاگری به شهرها رسید. جوانی ۲۴ ساله در مشهد تصمیم گرفت به بیرجند، مرکز نفوذ اسدالله علم، برود. در مسجد مصلی منبر رفت و از جنایات گفت؛ مردم گریستند و او تا تاسوعا هر روز سخنرانی کرد. همان روز دستگیر شد. در پاسگاه، با تهدید افسر روبه‌رو شد و آرام گفت: «تو کاری بیش از اعدام نمی‌توانی بکنی. من آماده‌ام». بیرون، تجمع مردم، رژیم را ترساند. او را به زندان مشهد بردند، ریشش را تراشیدند و پس از نه روز آزاد شد. وقتی برگشت مادر گفت: «من به پسری مانند تو افتخار می‌کنم.» این نخستین بازداشتش بود و آغاز راهی که برای همه سختی‌هایش آماده بود.

پیام: امام شهیدمان وقتی پیام امام خمینی رسید که افشاگری کنید، سخت‌ترین میدان را انتخاب کرد و رفت بیرجند؛ قلعه قدرتمندترینمردایران؛ وقتی دستگیرش کردند و افسر پرسید از طرف چه کسی مأمورید، گفت: از جانب خدا؛ و وقتی تهدیدش کردند گفت: خودم را برای اعدام آماده کرد‌ها م؛ کسی که مأموریتش الهی باشد از غیر خدا نمی ترس دو وقتی نترسد نمی‌شکند منبع: کتاب شرحاسم؛ هدایتالله بهبودی؛ کتاب خون دلی کهلعل شد؛ کتاب حماسه اشک؛ KHAMENEI.IR پرده‌خوانی چیست؟ ۱۸ قصه مصور ۱۹ نمای کلی قصه ۲۰ سناریو پرده‌خوانی ۲۴ پیام قصه ۴۲ راهنمای لحن و اجرا ۴۲ راهنمای نمایش ۴۴ خرداد۱۳۴۲؛ به فیضیه حمله کرده بودند و صد‌ها نفر را در تهران کشته بودند؛ امام خمینی پیام داد افشاگری کنید؛ یک طلبه بیستوچهار ساله در مشهد پیام را شنید و رفت بیرجند؛ قلعه اسدالله علم، خطرناک‌ترین جاییی که می‌شد رفت؛ در مسجد مصلی بیست دقیقه وقت داشت و هر چه باید گفته می‌شد را گفت؛ تاسوعا دستگیرش کردند؛ وقتی افسر پرسید از طرف چه کسی مأمور ید گفت: از جانب خدا؛ و وقتی تهدیدش کردند گفت: خودم را برای اعدام آماده کردهام.

این قصه از تبیین است؛ از گفتن حرف حق در جاییی که گفتنش بها دارد؛ و از ایمانی که آدم را آماده می‌کند.

آیه: الذِینیبلغُونرسالَاتِ اللَّهِویخشونهولَایخشونأَحدا ِإِلَا ا للَّهِ | کسانی که پیام‌های خدا را می‌رسانند و از او می‌ترسند و از هیچ‌کس جز خدا نمی‌ترسند (احزاب )۳۹ پیام: امام شهیدمان وقتی پیام امام خمینی رسید که افشاگری کنید، سخت‌ترین میدان را انتخاب کرد و رفت بیرجند؛ قلعه قدرتمند‌ترین مرد ایران؛ وقتی دستگیرش کردند و افسر پرسید از طرف چه کسی مأمورید، گفت: از جانب خدا؛ و وقتی تهدیدش کردند گفت: خودم را برای اعدام آماده کرد‌ها م؛ کسی که م مأموریتش الهی باشد از غیر خدا نمی‌ترسد و وقتی نترسد نمی‌شکند.

موضوعات: مبارزات آقا · اولین بازداشت · تبیین · نترسیدن از غیر خدا· نقش مردم.

در این کتابچه قصه کوتاه، سناریو پرده‌خوانی، و راهنمای لحن و اجرا آماده شده؛ بخوانید و شروع کنید.

آیُ‌های که زنَدگی شد کسانی که پیام‌های خدا را می‌رسانند واز اومیترسند واز هیچ‌کس جز خدا نمی‌ترسند (احزاب)۳۹ کسانی که پیام‌های خدا را می‌رسانند واز اومیترسند واز هیچ‌کس جز خدا نمی‌ترسند (احزاب)۳۹ ما معمولا فکر می‌کنیم شجاعت یعنی نترسیدن؛ یعنی آدم دلش قوی باشد و خطر برایش اهمیتی نداشته باشد؛ قرآن اینطور نمی‌گوید؛ قرآن نگفته نمی‌ترسند، گفته از غیر خدا نمی‌ترسند؛ فرقش خیلی زیاد است؛ آدمی که اصلا نمی‌ترسد یا خطر را نمی‌فهمد یا عقلش نمی‌رسد؛ اما آدمی که خطر را می‌بیند و عاقبتش را می‌داند و می‌داند ممکن است جانش را از دست بدهد و با همه این‌ها می‌رود و حرف حق را می‌زند؛ این آدم ترسش جا عوض کرده است؛ به جای اینکه از بنده‌های خدا بترسد، از خود خدا می‌ترسد؛ می‌ترسد فردای قیامت از او بپرسند چرا ساکت ماندی وقتی باید حرف می‌زدی.

این آیه دو چیز را به هم گره زده که ما جدا فکر شان می‌کنیم: تبلیغ و شجاعت؛ حرف حق زدن کار سختی نیست وقتی کسی مزاحمت ندارد؛ سختی آنجاست که حرف زدن تاوان دارد؛ وقتی ساواک همه جا گوش دارد و هر کس حرفی بزند فرد ایش در زندان است؛ قرآن می‌گوید همانجا بگو؛ همانجا که خطرناک‌ترین است پیام خدا را برسان.

امام شهیدمان این آیه را زندگی کرد؛ وقتی پیام امام خمینی رسید که افشاگری کنید، آقا بیستوچهار ساله بود؛ مشهد را گذاشت و رفت بیرجند؛ قلعه اسدالله علم، سخت‌ترین جاییی که می‌شد رفت؛ خودشان بعد‌ها گفتند که می‌دانستند خطرناک است؛ در زندان هم گفتند: احساس تنهاییی کردم؛ واقعا احساس کردم هیچ‌کس نیست که به من کمک کند و پناه بردم به خدا؛ خطر را می‌دید و تنهاییی را حس می‌کرد؛ اما مأموریتش از جانب خدا بود و این کافی بود.

وقتی در پاسگاه بیرجند افسر از آقا پرسید از طرف چه کسی مأمورید، گفت: از جانب خدا؛ افسر سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت این کار خطر دارد و مشکلات دارد و شما جوان هستید؛ آقا گفت: من فکر نمی‌کنم بالا‌تر از اعدام کاری باشد؛ شما بالا‌تر از اعدام ندارید و من خودم را برای اعدام آماده کرد‌ها م؛ همه کار‌های شما زیر اعدام است؛ افسر واقعا مبهوت شده بود و گفت: شما که خود را برای اعدام آماده کردهاید، من به شما چه بگویم. این کلام از جنس لا یخشون احدا الا الله بود؛ آقا ترسی نداشت نه به این خاطر که خطر را نمی‌فهمید؛ بلکه به این خاطر که حسابش با خدا بود؛ کسی که بداند مأموریتش الهی است، بالا‌ترین چیزی که آن طرف می‌تواند بکند کشتنش است؛ و مرگ در راه خدا که ترس ندارد؛ به همین خاطر بود که شش بار بازداشتش کردند و هر بار برگشت و باز حرف زد؛ هشت ماه در سخت‌ترین زندان ساواک نگهش داشتند و زیر شکنجه هم هیچ اعترافی نکرد؛ بازجوی ارشد ساواک بهش گفت: تو همان کسی هستی که مثل ماهی از دست بازجو لیز می‌خوری؛ ساواک نمی‌فهمید این مقاومت از کجا می‌آید؛ جواب همین آیه بود؛ وقتی ترس از خدا جای هر ترس دیگری را بگیرد، آدم دیگر شکستنی نیست.

این قصه را بخوانید و با زبان خودتان تعریف کنید؛ برای بچه‌ها، در جمعدوستان، هر جاکه قصهجادارد.

این قصه را بخوانید و با زبان خودتان تعریف کنید؛ برای بچه‌ها، در جمعدوستان، هر جاکه قصهجادارد.

خرداد ۱۳۴۲، پس از سرکوب فیضیه و بازداشت امام، پیام افشاگری به شهر‌ها رسید؛ جوانی ۲۴ ساله در مشهد تصمیم گرفت به بیرجند، مرکز نفوذ اسدالله علم، برود؛ در مسجد مصلی منبر رفت و از جنایات گفت؛ مردم گریستند و او تا تاسوعا هر روز سخنرانی کرد؛ همان روز دستگیر شد؛ در پاسگاه، با تهدید افسر روبهرو شد و آرام گفت: تو کاری بیش از اعدام نمی توانی بکنی؛ من آماد‌ها م؛ بیرون، تجمع مردم رژیم را ترساند؛ او را به زندان مشهد بردند، ریشش را تراشیدند و پس از نه روز آزاد شد؛ وقتی برگشت مادر گفت: من به پسری مانند تو افتخار می‌کنم؛ این نخستین بازداشتش بود و آغاز راهی که برای همه سخت یه ایش آماده بود.

پردهخوانی این بخش اصلی کتابچه است، همهچیزی که برای اجرای پرده‌خوانی لازم دارید اینجاست؛ ابتدا با قالب پرده‌خوانی آشنا می شوید، اگر قبلا اجرا کردهاید، این بخش را رد کنید. بعد قصه مصور را می‌بینید؛ همان تصویری که هنگام اجرا جلوی مخاطب می‌گذارید. نمای کلی قصه خلاصه‌ای از روایت است تا قبل از خواندن سناریو، کلیات در ذهنتان بنشیند.

سناریو متن کامل اجرا ست، از شروع تا والسلام. بعد از سناریو، پیام قصه و راهنمای لحن و اجرا آمده تا بدانید کجا مکث کنید، کجا صدایتان را بالا ببرید، و حس کلی اجرا چطور باشد.

در آخر هم راهنمای نمایش است، برای چاپ یا پخش دیجیتال تصویر.

پرده‌خوانی قصه و تصویر را با هم ترکیب می‌کند؛ تصاویری داریم که هر کدام یک صحنه از قصه را نشان می‌دهد؛ راوی تصاویر را جلوی مخاطب می‌گذارد و قصه را تعریف می‌کند؛ مخاطب هم می‌بیند و هم می‌شنود، و قصه در ذهنش می‌نشیند.

اسمش پرده‌خوانی است، اما با آن نقالی سنتی اشتباهش نگیرید؛ نه لباس دارد، نه چوبدستی، نه هایوهوی نمایش ی، نه ادبیات سنگین؛ راوی خودش است، با زبان خودش، ساده و سر راست.

مکانش فرقی نمی‌کند؛ خانه، هیئت، مسجد، مدرسه، موکب؛ برای پنج نفر هم می‌شود، برای پنجاه نفر هم؛ فقط مخاطب باید تصویر را ببیند و صدایتان را بشنود.

قصه را چند بار بخوانید تا به ذهنتان بنشیند؛ بعد تصاویر را نشان می دهید و تعریف می کنید؛ از روی متن نخوانید؛ متن برای یادگیری قصه است، نه برای خواندن وقت اجرا؛ ادا در نیاورید؛ وسط قصه نایستید که تفسیر کنید؛ بگذارید قصه برود تا آخر؛ اگر درست تعریف شود، خودش حرفش را می‌زند.

این هم یک جور جهاد تبیین است، فقط از جنس قصه، نه از جنس است دل ال و تحلیل..

قصهمصور برای دریافت فایل با کیفیت کلیککنید اسکنکنید دوم فروردین ۲۴۳۱ بود و نو روز؛ مأمور‌های رژیم به مدرسه فیضیه قم حمله کردند؛ درگیری شدیدی بالا گرفت و طلبه‌های زیادی را از پله‌ها و پشتبام پرت کردند پایین؛ خرداد همان سال هم قیام پانزدهم خرداد بود و رژیم صد‌ها نفر را در تهران به خاک و خون کشید.

امام ساکت ننشست؛ پیام فرستاد که از روز هفتم محرم افشاگری را شروع کنید؛ مردم باید بدانند چه بر سر این کشور آمده.

محرم آن سال محرم عادی نبود؛ امام دستور داده بود وقایع کشور را در قالب نوحه و شعر بسرایند و در مجالس بخوانند؛ هیئت‌ها سیاسی شده بودند و نوحهخوان‌ها می‌خواندند فیضیه قتلگاست؛ وعاظ جوان و بیباک بی پرده از جنایات رژیم می‌گفتند؛ فضا ملتهب بود و ساواک همه جا چشم و گوش داشت؛ هر کس حرفی می‌زد فرد ایش در زندان بود. یک طلبه بیستوچهار ساله در مشهد این پیام را شنید و تصمیمش را گرفت؛ مشهد را گذاشت و رفت بیرجند؛ قلعه اسدالله علم؛ علم ظاهرا وزیر دربار بود اما جایگاه واقعی اش خیلی بالا‌تر از این حرف‌ها بود؛ یکی از قدرتمند‌ترین رجال ایران بود؛ در بیرجند خطبه به نام او خوانده می‌شد و سخنران‌ها بلند می‌شدند و می‌گفتند صاحبالسیف والقلم امیر اسدالله علم! همه اعیان شهر نوکرش بودند و شاه هم وقتی می‌خواست است راحت کند می‌آمد باغ‌های علم. روز سوم محرم رسید بیرجند؛ دیر رسیده بود و سخنران باید زود‌تر می‌آمد تا برایش مجلس فراهم کنند، اما از سفره‌ای قبلی دوستانی در شهر داشت و آن‌ها چند منبر برایش جور کردند؛ روز هفتم محرم؛ جمعه بود و همان روز موعود؛ مسجد مصلی پر از جمعیت بود؛ سخنرانی که قبل از او بالای منبر بود کش داد و نزدیک مغرب شد؛ بیست دقیقه بیشتر وقت نمانده بود.

آقا رفت بالای منبر و در همان بیست دقیقه هر چه باید گفته می‌شد را گفت؛ نقشه بیگانگان، ماجرای فیضیه، جنایات رژیم؛ وقتی از فیضیه گفت مردم زدند زیر گریه و شور عظیمی بر مجلس حاکم شد؛ بعد هم طبق معمول ذکر مصیبت امام حسین بود، اما آن‌ها که آنجا بودند می‌گویند گریه مردم بر فیضیه از گریه بر مصیبت امام حسین کمتر نبود.

تا تاسوعا هر روز منبر رفت و هر روز گفت؛ تاسوعا دستگیرش کردند..

اولین بازداشت بردندش پاسگاه پلیس بیرجند؛ تا آن روز از درون پاسگاه خبری نداشت؛ افسر جوانی با رگ‌های گردن بر آمده شروع کرد به تهدید و توبیخ؛ پرسید از طرف چه کسی مأمورید؛ آقا گفت: از جانب خدا؛ افسر سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گفت این کار خطر دارد، شما جوان هستید؛ آقا آرام نگاهش کرد و گفت: من فکر نمی‌کنم بالا‌تر از اعدام کاری باشد؛ شما بالا‌تر از اعدام ندارید و من خودم را برای اعدام آماده کرد‌ها م؛ افسر مبهوت شد؛ لحنش عوض شد و چند بار تکرار کرد: من با شما چه بکنم؟ پرسید شما پدر و مادر و همسر دارید؟ آقا گفت: پدر و مادر دارم، متأهل نیست م؛ افسر دوباره گفت: شما که خود را برای اعدام آماده کردهاید، من به شما چه بگوی م؛ آقا گفت: من مأمورم و شما هم مأمورید؛ شما وظیفه خودتان را انجام بدهید و من هم به وظیفه خودم عمل می‌کنم.

بیرون پاسگاه خبر پیچیده بود که سخنران مسجد مصلی را گرفتهاند؛ مردم جمع شده بودند و هیئت‌های عزاداری آماده درگیری بودند؛ آیتالله تهامی؛ یکی از علمای بزرگ بیرجند؛ بعد‌ها برای آقا تعریف کرد که مردم آماده بودند پاسگاه را بگیرند و آقا را آزاد کنند؛ رژیم ترسید؛ نکند همان قیامی که در تهران شده بود در بیرجند هم تکرار بشود؛ شورای تأمین شهر جلسه فوقالعاده گذاشت و حکم تبعید آقا را به مشهد صادر کرد؛ برای آرام کردن مردم اول آزادش کردند و شرط گذاشتند که دیگر منبر نرود؛ چند روزی ماند و بعد تحت ال حفظ فرستادندش مشهد.

شنیده بود در اردوگاه‌ها صورت را خشک می‌تراشند بدون آب و صابون؛ سلمانی که آمد کیفش را باز کرد و ماشین اصلاح درآورد و آقا نفس راحتی کشید؛ بعد از تراشیدن، یک افسر جوان از دور آقا را دید و با تمسخر صدا زد: شیخ! ریشت را تراشیدند! آقا بیمعطلی جواب داد: بله، سال‌ها بود چانه خودم را ندیده بودم، حالا الحمدللّه می‌بینم؛ نگذاشت فکر کنند شکسته است. هشتنه روزی گذشت و آزاد شد؛ راه افتاد سمت خانه اما احساس عجیبی داشت؛ از ریش تراشیده شرمش می‌آمد و نگران بود که پدر و مادر چه بگویند؛ رسید خانه و خانواده با گرمی استقبال کردند؛ نشست و برایش چای آوردند.

مادر نگاهش کرد؛ نخستین حرفی که زد این بود: من به پسری مانند تو افتخار می‌کنم که چنین کاری را در راه خدا انجام می‌دهد.

آقا بعد‌ها گفتند: این سخن مادرم در فعالیتهاییی که من در این راه داشتم تأثیر بسزاییی داشت.

این نخستین بازداشت آقا بود و آغاز راهی که برای همه سخت یه ایش آماده بود.

پیام قصه

امام شهیدمان وقتی پیام امام خمینی رسید که افشاگری کنید، سخت‌ترین میدان را انتخاب کرد و رفت بیرجند؛ قلعه قدرتمند‌ترین مرد ایران؛ وقتی دستگیرش کردند و افسر پرسید از طرف چه کسی مأمورید، گفت: از جانب خدا؛ و وقتی تهدیدش کردند گفت: خودم را برای اعدام آماده کرد‌ها م؛ کسی که مأموریتش الهی باشد از غیر خدا نمی‌ترسد و وقتی نترسد نمی‌شکند. مهم‌ترین لحظه: لحظه‌ای که افسر پرسید از طرف چه کسی مأمور ید و آقا گفت از جانب خدا؛ و بعد گفت خودم را برای اعدام آماده کرد‌ها م؛ مأموریت الهی و آمادگی برای بها دادن.

راهنمای لحن و اجرا

نخ تسبیح قصه: نترسیدن از غیر خدا؛ از رفتن به بیرجند تا منبر رفتن تا گفتگوی پاسگاه تا شوخی با سلمانی تا بازگشت شرمگینانه به خانه.

مفهوم پنهان: وقتی ترس آدم فقط از خدا باشد، آزاد می‌شود؛ حتی در زندان.

شروع جدی باشد؛ صحنه فیضیه سنگین است و باید حس بشود؛ صحنه مسجد مصلی شور دارد؛ صحنه پاسگاه تضاد دارد؛ افسر عصبانی و آقا آرام؛ صحنه ریش کمی طنز تلخ دارد؛ صحنه مادر گرم و صمیمی است؛ بخش پایانی محکم و عمیق باشد.

این قصه برای همه فضا‌ها مناسب است؛ خانه، مسجد، هیئت، مدرسه؛ اما بیش‌ترین اثر را در جمعه‌ای نوجوان و جوان دارد؛ چون قصه از شجاعت و ایمان یک جوان بیستوچهار ساله می‌گوید.

تعامل با مخاطب: در چند نقطه مکث یا سکوت نوشته شده؛ عجله نکنید؛ بگذارید مطلب بنشیند؛ جاهاییی که نوشته رو به مخاطبان، مستقیم به چشم جمعیت نگاه کنید.

صحنه پاسگاه اصل قصه است؛ گفتگوی آقا با افسر باید آرام و مطمئن خوانده بشود؛ نه بلند و نه پرخاشگر؛ آقا داد نمی‌زند؛ آرام حرف می‌زند و همین آرامش ضربه اش سنگین‌تر است؛ وقتی می‌گوید من آمادهام باید سکوت کنید و بگذارید حس بنشیند. نکته فنی:

جمله از جانب خدا و من آمادهام دو کلیدواژه قصهاند؛ اولی را محکم و مطمئن بگویید؛ دومی را آرام و قاطع؛ جمله آخر قبل از والسلام هم باید آرام باشد؛ نه بلند. نکته درباره بخش پایانی:

راهنمای نَمایُش • قصه مصور شامل ۱ تصویر (کمیک استریپ) با ۶ سکانس است.

• ابعاد فایل: ۲ × ۳ متر (افقی) چاپ برای پردهخوانی:

• پارچه مخمل: کیفیت چاپ جذاب‌تر و حرفهای‌تر. برای اجرا‌های ثابت و فضا‌های بسته مناسب‌تر.

• بنر: ارزان‌تر. برای اجرا‌های متعدد یا فضا‌های بزرگ‌تر مناسب.

• هر سکانس را همزمان با روایت صحنه مربوطه نشان دهید.

• ویدئو پروژکشن: تصویر را روی دیوار یا پرده سفید بیندازید. برای فضا‌های بزرگ مثل مسجد مناسب است.

• تلویزیون: حداقل ۵۵ اینچ. برای فضا‌های کوچک‌تر مثل خانه و کلاس درس.

مجموعه قصه آقا شامل ۳۷ قصه مصور است که به صورت یک دوره نمایشگاهی با ۳۷ طرح قابل اکران است؛ هر طرح یک قصه مستقل از زندگی امام شهیدمان را روایت می‌کند؛ این نمایشگاه قابل برپاییی در مساجد، حسینیه‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها، ادارات و فضا‌های عمومی است.

راهنمای برپاییی • ابعاد هر تابلو: ۲ × ۳ متر (افقی) • پیشنهاد چاپ: بکلایت، نور پشتی رنگ‌ها را زنده‌تر نشان می‌دهد و توجه مخاطب را بیشتر جلب می‌کند.

• ارتفاع نصب: مرکز تابلو در ارتفاع ۱۵۰ سانتیم‌تر از زمین.

• فاصله بین تابلو‌ها: حداقل ۵۰ سانتیم‌تر. لینک دسترسی: دوره نمایشگاهی

منابع

•کتاب شرح اس م، دگینامهآیتاللهسید علیخامن‌های )۱۳۵۷–۱۳۱۸(هدایتاللهبهبودی، انتشاراتمؤسسهمطالعات وپژوهشهایسیاسی ل ل ل •کتاب خون دلی که لعل شد، ترجمه فارسی کتاب إن مع الصبر نصرا، گردآوری: محمدعلی آذرشب، انتشارات ا نقل ابا سلامی •کتابحماسهاشک، فصل هفتم •کتاب متولد چهل و دو، خاطراتحاجعلیشمقدری •کتاب آقای ایرانشهر •کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، آیتالله خامنه‌ای، نشر ایمان جهادی •کتاب امام خامنه‌ای از دیدگاه دوستو دشمن، جلد۲و۳ •بیا نا ت امام شهید آیتالله خامنه‌ای در دیدار اقشار مختلف •بیا نا ت امام شهید آیتالله خامنه‌ای در دیدار دستان در کار ان راهیاننور، ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ •خودم را برای اعدام هم آماده کرده بود م، مروری بر خاطرات آیتالله خامنه‌ای از زندانهایستمشاهی، KHAMENEI.IR •روایت روزه‌ای مبارزه، KHAMENEI.IR، بخش درس وعبرت •خندقتقیهوخدایبنبستشکن، مروری بر مشیمبارزاتی آیتالله خامنه‌ای، KHAMENEI.IR •گزارشنقشهیئتهایحسینیدر پیروزی انقلاب اسلامی

•نمایشگاه در لباس سرباز ی، زیلویسلولکمیتهمشترک

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

أنا جاهز — التبيين في أصعب الميادين

I Am Ready — Clarification in the most difficult arena