قصه آقا

▪ قصه ۷ از ۳۷ ▪ روایتِ نقشِ مادرِ آقا در شکل‌گیریِ شخصیتِ ایشان

ادامه بده!

اولین بار داستان موسی (ع) را از او شنیدم

آیه‌ای که زندگی شد

وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ ﴿٤٤﴾

﴿نحل/۴۴﴾

قصه مصور

قصه مصور «ادامه بده!» — نمای کلی

قصه کوتاه

مادر هر روز قرآن می‌خواند و بچه‌ها دورش جمع می‌شدند. بیش از همه داستان موسی را دوست داشت، از لحظه‌ای که قوم ترسیده بودند و موسی گفت: «کلّا إنّ معی ربّی» — نترسید، خدا با ماست. گفت: «اولین بار داستان موسی را از مادرم شنیدم.»

سال‌ها گذشت. طلبه شد. وارد مبارزه شد. ساواک چند بار ریخت به خانه و بردش. مادر هر بار جلویشان ایستاد. وقتی از زندان برگشت، نگفت دیگر این کارها را نکن. گفت: «ادامه بده.»

سال‌ها بعد، نماز جمعه تهران، میلیون‌ها نفر حاج قاسم را تشییع کرده بودند و موشک‌های سپاه عین‌الاسد را درهم کوبیده بود. پشت تریبون ایستاد و گفت: «این ایام‌الله است. دست قدرت خدا را ببینید.» و از همان موسی گفت: «آیا اینجا إنّ معی ربّی را نمی‌شود دید؟»

تکیه کرد و همان قرآن را برای یک ملت تبیین کرد منبع: کتاب خون دلی که لعل شد؛ کتاب روایت آقا؛ بیانات رهبر معظم انقلاب؛ مصاحبه آیتالله سید مجتبی خامنه‌ای؛ مصاحبه آیتالله سید مصطفی خامنه‌ای؛

پرده‌خوانی چیست؟ ۱۸ قصه مصور ۱۹ نمای کلی قصه ۲۰ سناریو پرهخوانی ۲۳ پیام قصه ۳۷ راهنمای لحن و اجرا ۳۸ راهنمای نمایش ۴۰ دوره نمایشگاهی ۴۱ منابع ۴۳ مجموعه قصه آقا ۴۵

این قصه را بخوانید و با زبان خودتان تعریف کنید؛ برای بچه‌ها، در جمعدوستان، هر جاکه قصهجادارد.

این قصه را بخوانید و با زبان خودتان تعریف کنید؛ برای بچه‌ها، در جمعدوستان، هر جاکه قصهجادارد.

مادر هر روز قرآن می‌خواند و بچه‌ها دورش جمع می شدند؛ بیش از همه داستان موسی را دوست داشت، از لحظه‌ای که قوم ترسیده بودند و موسی گفت: کلا إن معی ربی؛ نترسید، خدا با ماست؛ گفت: اولین بار داستان موسی را از مادرم شنیدم. سال‌ها گذّشت؛ طلبه شد؛ وارد مبارزه شد؛ ساواک چند بار ریخت به خانه و بردش؛ مادر هر بار جلوی شان ایستاد؛ وقتی از زندان برگشت، نگفت دیگر این کار‌ها را نکن؛ گفت: ادامه بده...

سال‌ها بعد، نماز جمعه تهران، میلیون‌ها نفر حاج قاسم را تشییع کرده بودند و موشک‌های سپاه عینالاسد را درهم کوبیده بود؛ پشت تریبون ایستاد و گفت: این ایام الله است؛ دست قدرت خدا را ببینید؛ و از همان موسی گفت: آیا اینجا إن معی ربی را نمی‌شود دید؟

پرده‌خوانی این بخش اصلی کتابچه است؛ همه‌چیز ّی که برای اجرای پرده‌خوانی لازم دارید اینجاست.

ابتدا با قالب پرده‌خوانی آشنا می‌شوید؛ اگر قبلا اجرا کردهاید، این بخش را رد کنید.

بعد قصه مصور را می‌بینید؛ همان تصویری که هنگام اجرا جلوی مخاطب می‌گذّارید؛ نمای کلی قصه خلاصه‌ای از روایت است تا قبل از خواندن سناریو، کلیات در ذهنتان بنشیند.

سناریو متن کامل اجراست؛ از شروع تا والسلام؛ بعد از سناریو، پیام قصه و راهنمای لحن و اجرا آمده تا بدانید کجا مکث کنید، کجا صدایتان را بالا ببرید، و حس کلی اجرا چطور باشد.

در آخر هم راهنمای نمایش است؛ برای چاپ یا پخش دیجیتال تصویر.

پرده‌خوانی قصه و تصویر را با هم ترکیب می‌کند؛ تصاویری داریم که هر کدام یک صحنه از قصه را نشان می‌دهد؛ راوی تصاویر را جلوی مخاطب می‌گذّارد و قصه را تعریف می‌کند؛ مخاطب هم می‌بیند و هم می‌شنود، و قصه در ذهنش می‌نشیند.

اسمش پرده‌خوانی است، اما با آن نقالی سنتی اشتباهش نگیرید؛ نه لباس دارد، نه چوبدستی، نههایوهوی نمایش ی، نه ادبیات سنگین؛ راوی خودش است، با زبان خودش، ساده و سر راست.

مکانش فرقی نمی‌کند؛ خانه، هیئت، مسجد، مدرسه، موکب؛ برای پنج نفر هم می‌شود، برای پنجاه نفر هم؛ فقط مخاطب باید تصویر را ببیند و صدایتان را بشنود.

قصه را چند بار بخوانید تا به ذهنتان بنشیند؛ بعد تصاویر را نشان می دهید و تعریف می کنید؛ از روی متن نخوانید؛ متن برای یادگیری قصه است، نه برای خواندن وقت اجرا؛ ادا در نیاورید؛ وسط قصه نایستید که تفسیر کنید؛ بگذّارید قصه برود تا آخر؛ اگر درست تعریف شود، خودش حرفش را می‌زند. این هم یک جور جهاد تبیین است، فقط از جنس قصه، نه از جنس استدلال و تحلیل.

قصهمصور برای دریافت فایل با کیفیت کلیککنید اسکنکنید نمای کلی قصه مادر آقا در نجف به دنیا آمده بود؛ دختر آقا سیدهاشم می‌ردامادی، از علمای معروف نجف که به تفسیر قرآن شهرت داشت؛ مادرش در جوانی از دنیا رفت و بدون مادر بزّرگ شد؛ سه زبان بلد بود؛ عربی و فارسی وترکی؛ لهجه عربی داشت و صدایش خوش بود؛ وقتی ازدواج کرد و آمد مشهد، یک قرآن و یک دیوان حافظ چاپ بمبئی از پدرش همراهش بود. خانهشان کوچک بود؛ شصت هفتاد متر، یک اتاق و یک زیرزمین تاریک، در محل‌های فقیرنشین؛ پدر روحانی بود و عالم بود، اما زندگیشان سخت بود؛ شبهاییی بود که شام نبود و مادر نان و کشمش جور می‌کرد؛ از قبای کهنه پدر برای بچه‌ها لباس می‌دوخت؛ اما از نداری پیش کسی حرف نزد؛ رنج را پوشیده نگه داشت عصر‌ها قرآن می خواند؛ همان قرآنی که پدرش به او هدیه داده بود؛ بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و گوش می‌دادند؛ قرآن خواندنش شیرین بود؛ هر وقت به آیه‌ای می‌رسید که نام پیامبری در آن بود، دست می‌داشت و داستان آن پیامبر را تعریف می‌کرد؛ می‌گفت: ما از کوچکی برای فرزندانمان قصه نگه مراقب بودیم تغییر ندهیم و واقع آن خودش را بگوییم. انبیا می‌گفتی م؛ با حافظ هم مأنوس بود؛ بعضی شعر‌های حافظ که آقا هنوز بعد از دهه‌ها به یاد دارند، از مادر شنیده؛ با حدیث آشنا بود و گاهی حدیثی نقل می‌کرد که پدر هم به آن برنخورده بود؛ اهل دعا بود و اعمال مستحبی؛ روزه‌ای عرفه با بچه‌ها می‌رفت گوشه حیاط و ساعت‌ها زیر آسمان دعا می خواند؛ زمستان‌ها عمامه می‌پیچید سر بچه‌ها و می‌فرستاد مدرسه؛ آقا بعد‌ها گفتند: نکات اولیه قرائت قرآن و قواعد زبان عربی را از مادر آموختم.

بیش از همه عاشق داستان موسی بود؛ داستان را با همه جزئیاتش تعریف می‌کرد؛ از کودکی موسی در کاخ فرعون که با همه نعمت‌ها فرعونی نشد؛ از فرارش به صحرا و ساله‌ای چوپانی؛ از بازگشتش به مصر و ایستادنش در برابر فرعون؛ و از آن لحظه‌ای که قوم ترسیده بودند و لشکر فرعون بپشت سرشبان بود و دریا جلویشان؛ و موسی گفت: کلاإن معی ربی سیهدین؛ نترسید، خدا با ماست؛ آقا گفتند: اولین بار نیست؛ آقا گفتند: هر بار که از زندان بیرون می آمدم و می شنیدم مادرم اینطور بر خورد کرده، خستگیام در می‌آمد.

یک بار آقا را بردند زندان؛ شش ماه هیچ خبری نبود؛ بعد از شش ماه اجازه دادند یک تلفن بزند؛ زنگ زد منزّل پدرش؛ اولین سؤالش بود: حال مادرم چطور است؟ گفتند رفته مجلس روضه؛ خیال شان راحت شد وقتی از زندان برگشت، مادر نگفت دیگر این کار‌ها را نکن؛ گفت: ادامه بده...

آقا گفتند: مادر به خاطر بازداشت‌های پیاپیی من و حملات ساواک رنج بسیار کشید؛ اما در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت می ایستاد؛ او حتی مشوق من در ادامه این راه پردردسر نیز بود.

و گفت: روح دلیری و نستوهی را او در من دمید.

مادر تا آخر عوض نشد؛ نه وقتی پسرش زندانی بود تغییری در سبک زندگیاش داد، نه وقتی رئیس‌جمهور شدند؛ خانه همان خانه ماند؛ زندگی همان زندگ ی؛ مرتب زنگ می‌زد و می‌گفت: یک خرده به این مردم برسید؛ دو ماه بعد از آغاز رهبری آقا، ایست قلبی کرد و رفت.

۲۷ دی ۱۳۹۸؛ سردار سلیمانی را شهید کرده بودند و موشک‌های سپاه عینالاسد را درهم کوبیده بود؛ آقا پشت تریبون نماز جمعه تهران ایستادندند؛ میلیون‌ها نفر گوش می‌دادند؛ از موسی گفت؛ از همان لحظه‌ای که قوم ترسیده بودند و موسی گفت:

ک بلاإنمعیر ببی؛ آقا گفتند: آیا اینجاإنمعیر ببی را نمی‌شود دید؟

همان داستان؛ همان آیه؛ همان درسی که مادر سال‌ها پیش در آن خانه کوچک داده بود. سناریو پرهخوانی این متن برای اجراست؛ چند بار بخوانید تا قصه در ذهنتان بنشیند، بعد با زبان خودتان تعریف کنید نکته: متن‌های داخل کروشه [ ] راهنمای اجراکننده است؛ توضیح صحنه، لحن، یا حرکت؛ این متن‌ها خوانده نمی‌شود.

یک زنی بود در مشهد که هر روز عصر برای بچه‌هایش قرآن می خواند؛ صدایش خوش بود و بچه‌ها دورش جمع می شدند؛ هر وقت به داستان پیامبری می‌رسید، دست نگه می‌داشت و تعریف می‌کرد؛ بیش از همه عاشق داستان حضرت موسی علیه‌السلام بود.همین زن، سال‌ها بعد، وقتی ساواک ریخت توی خانهاش، ایستاد جلوی شان و کوتاه نیامد؛ وقتی پسرش را از زندان آوردند، نگفت بس است؛ گفت: ادامه بده قصه امشب، قصه این زن است.

صحنه اول |قرآن مادر دهه ۳۰ | مشهد | خانه پدری آقا | عصر‌های قرآن مشهد بود؛ دهه سی شمسی؛ کوچه‌های قدیمی و خانه‌های کاهگلی.

خانهشان در محل‌های فقیرنشین بود؛ شصت هفتاد متر؛ یک اتاق و یک زیرزمین تاریک؛ پدر روحانی بود و عالم بود، اما تنگدست؛ گاهی مجبور می‌شد کتاب‌هایش را بفروشد تا خرج خانه را دربیاورد؛ شبهاییی شام نبود و مادر نان و کشمش جور می‌کرد و بیسروصدا جلوی بچه‌ها می‌گذّاشت؛ از قبای کهنه پدر لباس بچه‌ها را می‌دوخت؛ اما پیش کسی شکایت نکرد؛ هرگز. عصر‌ها اما، توی همین خانه، یک اتفاق می‌افتاد.

مادر قرآن می‌آورد و شروع می‌کرد به خواندن؛ همان قرآنی که پدرش در نجف به او هدیه داده بود؛ صدایش خوش بود؛ لهجه عربی داشت و قرآن را شیرین می خواند؛ بچه‌ها دورش جمع می‌شدند و ساکت می نشستند.

فقط نمی‌خواند و رد نمی شد؛ هر وقت به آیه‌ای می‌رسید که نام پیامبری در آن بود، دست نگه می داشت؛ قرآن را می‌بست و داستان آن پیامبر را تعریف می‌کرد؛ خودش می‌گفت: ما از کوچکی برای فرزندانمان قصه انبیا و قصص قرآنی می‌گفتی م؛ مراقب بودیم تغییر ندهیم و واقع آن را بگوییم این زن،

مادر امام شهیدمان بود؛ سیده خدیجه می رد اما دی؛ و آن بچه‌ها، بچه‌های سید جواد خامنه‌ای بودند.

صحنه دوم | داستان موسی همان روزها | مشهد | خانه آقا | تعریف داستان موسی(ع) مادر زادگاهش نجف بود؛ همان شهری که حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در آن است؛ دختر آقا سیدهاشم می‌ردامادی بود، از علمای معروف نجف که به تفسیر قرآن شهرت داشت؛ مادرش در جوانی از دنیا رفته بود و بدون مادر بزّرگ شده بود؛ سه زبان بلد بود؛ عربی و فارسی وترکی؛ وقتی ازدواج کرد و آمد. مشهد، دو چیز با خودش آورد: یک قرآن از پدرش و یک دیوان حافظ چاپ بمبئی.

خانمی بود فهمیده و باسواد و کتابخوان؛ برخلاف پدر که مردی ساکت و آرام بود، مادر گرم و گیرا و خوش بر خورد بود؛ با حافظ مأنوس بود و بعضی شعرهاییی که آقا هنوز بعد از دهه‌ها به یاد دارند، از مادرش شنیده؛ با حدیث آشنا بود و گاهی حدیثی نقل می‌کرد که حتی پدر هم به آن برنخورده بود؛ اهل دعا بود؛ روزه‌ای عرفه بچه‌ها را می‌برد گوشه حیاط؛ هوا گرم بود و سایه دیوار روی فرش افتاده بود؛ ساعت‌ها زیر آسمان دعا می‌خواندند؛ زمستان‌ها عمامه سر بچه‌ها می‌پیچید و می‌فرستاد شان مدرسه.

آقا بعد‌ها گفتند: نکات اولیه قرائت قرآن و قواعد زبان عربی را از مادر آموختم.

اما بیش از همه، مادر عاشق داستان حضرت موسی علیه‌السلام بود.

داستانش را با همه جزئیات تعریف می‌کرد؛ از مادر موسی شروع می‌کرد؛ زنی که فرعون فرمان داده بود نوزاد‌های پسر را بکشند و خدا به او وحی کرد نوزادش را به رود بسپارد و نترسد و غمگین نباشد.

بعد می‌گفت از موسی در کاخ فرعون؛ بچه‌ای که با همه نعمت‌ها فرعونی نشد؛ از فرارش به صحرا و ساله‌ای چوپانی؛ از آتشی که در کوه دید؛ از عصاییی که اژد‌ها شد؛ از بازگشتش به مصر و ایستادنش در برابر فرعون و از آن لحظه‌ای که قوم بنیاسرائیلترسیده بودند؛ لشکر فرعون پشت سرشان بود و دریا جلویشان؛ مردم وحشت کرده بودند و می‌گفتند الان است که لشکر فرعون برسد و کار مان تمام شود.

موسی گفت: کلاإن معی ربی سیهدین؛ هرگز! نترسید؛ خدا با من است و راه را نشان خواهد داد.

مادر این صحنه را آن‌قدر با شوق تعریف می‌کرد که بچه‌ها هر بار می‌خواستند دوباره بشنوند.

آقا بعد‌ها گفتند: اولین بار زندگی حضرت موسی علیه‌السلام را از مادرم شنیدم.

مادر اصولی هم داشت برای‌تر بیت؛ خودش گفته بود: به فرزند خود ظلم نکنید تا فرزندتان ظالم نشوند؛ رحم کنید تا فرزندانتان رحمدل شوند؛ دروغ نگویید تا آن‌ها هم دروغ نگویند.

صحنه سوم | حمله دهه ۴۰ | مشهد | خانه پدری آقا | حمله ساواک ساواک فهمید؛ از سال ۴۲ بازداشت‌ها شروع شد؛ پنج شش بار؛ مشهد، تهران، زاهدان؛ هر بار می‌ریختند توی خانه و جلوی چشم خانواده آقا را می‌بردند مادر رنج کشید؛ پسرش را می‌بردند و معلوم نبود کی برمیگردد؛ اما ببینید چه کرد.

یک بار؛ ظهر بود و پدر مهمان داشت و سر سفره ناهار بودند؛ مأمور ان ساواک آمدند؛ اول رفتند سراغ در اندرونی؛ همان دری که مخصوص خانواده بود؛ مادر فهمید کیاند؛ گفت سید علی اینجا نیست؛ هرچه خواستند وارد شوند، جلوی شان را گرفت و در را بست رفتند سراغ در دیگر؛ برادر آقا نمی‌دانست کی پشت در است، آمد باز کرد؛ مأمور‌ها ریختند توی حیاط. [رو به مخاطبان آقا از اتاق بیرون آمدند؛ دیدند مادرشان پوشیده در حجاب و روبسته، مثل شیری در برابر دو مأمور ساواک ایستاده و دارد جواب شان را می‌دهد؛ یکیشان بازجوی معروف ساواک بود. مصطفی؛ پسر بزّرگ آقا؛ آن روز چهار پنج ساله بود؛ تمام صحنه را با حیرت و وحشت تماشا کرد؛ آقا را دستگیر کردند و بردند.

یک بار دیگر آقا در پادگان لشکر ۷۷ مشهد زندانی بود؛ مادر رفت دیدنش؛ مأمور‌ها جلویش را گرفتند؛ پادگان نظامی بود و ورود ممنوع؛ مادر عصایش را بلند کرد و داد زد و راهش را باز کرد و رفت تو.

این صحنه‌ها بار‌ها تکرار شد؛ هر بار ساواک آمد، مادر ایستاد؛ التماس نکرد؛ کوتاه نیامد.

در مجالس فامیلی بعضی‌ها اظهارترحم می کردند؛ طفلک سید علی، بچه‌هایش بیپدر ماندهاند؛ مادر با تندی جواب می‌داد: مبارزه کرده؛ در راه خدا زندان رفته؛ اگر افتخار نمی کنید، بهت رحم شما نیازی نیست آقا گفتند: هر بار که از زندان بیرون می آمدم و می شنیدم مادرم اینطور بر خورد کرده، خستگیام در می آمد.

برادر کوچکشان محمدحسنآقا یک جمله دارد: شیری که مادرمان به ما داد با نفرت از پهلوی عجین بود.

صحنه چهارم | ادامه بده پس از آزادی از زندان | مشهد | خانه پدری آقا | بازگشت یک بار مادر ضعف نشان داد؛ فقط یک بار سال ۵۳ بود؛ آقا جلوی آینه طاقچه داشتند عمامه شان را درست می کردند؛

مادر آمد پشت سرش و گفت: علی آقا، اگر این دفعه بگیرندت من سکته می‌کنم تا آن روز هیچ‌وقت این حرف را نزده بود؛ آقا گفتند: شما که از این حرف‌ها نمی زد ید مادر گفت: جدی می‌گویم چند ماه بعد؛ آذر ۵۳؛ ساواک آمد و بردش تهران؛ سخت‌ترین دوره زن دانش بود؛ شش ماه تمام هیچ خبری نبود؛ نه آقا از خانوادهشان خبر داشتند نه آن‌ها از او شش ماه حرف مادر توی گوشش بود بعد از شش ماه اجازه دادند یک تلفن بزند؛ گفتند کجا زنگ می‌زنی؟ گفت: منزّل پدر پدر گوشی را بر داشت؛ آقا سلام کردند و پرسیدند: حال مادرم چطور است؟ گفت: رفته مجلس روضه آقا آن مجلس را می شناختند؛ خیال شان راحت شد وقتی آزاد شد و برگشت خانه؛ مادر نگفت دیگر این کار‌ها را نکن؛ نگفت بس است،

آقا گفتند: مادر به خاطر بازداشت‌های پیاپیی من و حملات ساواک به منزّل رنج بسیار کشید؛ اما در برابر دژخیمان مهاجم با پایداری و صلابت می ایستاد؛ او حتی مشوق من در ادامه این راه پردردسر نیز بود. [رو به مخاطبان و گفت: روح دلیری و نستوهی را او در من دمید.

صحنه پنجم | نماز جمعه مبارزه ادامه پیدا کرد؛ انقلاب پیروز شد. مادر تا آخر عوض نشد؛

نه وقتی پسرش زندانی بود تغییری داد نه وقتی رئیس‌جمهور شدند؛ خانه همان خانه ماند و اجاقگاز همان سه شعله رو میز ّی قدیم ی؛ مرتب زنگ می‌زد: یک خرده به این مردم برسید؛ مرجع زنان محل هم بود؛ مردم برای مشورت پیشش می آمدند؛ اگر کسی غیبت می‌کرد صریح می‌گفت غیبت نکنید.

مرداد ۶۸ ایست قلبی کرد و رفت؛ هفتاد و پنج سال داشت؛ کنار همسرش در رواق پشت سر حرم حضرت رضا علیه‌السلام دفن شد؛ آقا از آن روز هر روز دو رکعت نماز هدیه به پدر و مادرشان می‌خوانند.

سی‌وهفت سال رهبری آمد؛ آقا همان وعده‌های الهی را برای ملت تبیین کردند.

۱۳ دی ۱۳۹۸؛ حاج قاسم سلیمانی؛ سرشناس‌ترین فرمانده مبارزه باتروریسم در منطقه؛ را در فرودگاه بغداد ترور کردند؛ آمریکا خودش اعتراف کرد؛ در میدان رویارو جرئت نداشتند؛ دزدانه و بزدلانهترورش کردند؛ رسانه‌های صهیونیستی در همه دنیا تکرار کردند: تروریست، تروریست.

آمریکا فکر می‌کرد ایران راترسانده.

اما خدا صفحه را برعکسترتیب داد؛ ده‌ها میلیون آمدند تشییع؛ تهران، قم، کرمان، خوزستان؛ بزّرگ‌ترین بدرقه‌ای که دنیا دیده بود؛ و موشک‌های سپاه پاسدار ان پایگاه عینالاسد آمریکا را درهم کوبید. [لحن باعزت؛ صدا بالا‌تر دو هفته بعد؛ ۲۷ دی؛ آقا آمدند نماز جمعه تهران [رو به مخاطبان که لشکر فرعون برسد؛ و موسی گفت: ک بلاإنمعیر ببیسیهدین

آقا پرسیدند: آیا اینجا إن معی ربی را نمی‌شود دید؟ ملت ایران نمی‌تواند احساس کند کهإن الله معنا؛ خدا با ماست؟

مادری بود که عصر‌ها برای بچه‌هایش قرآن می خواند؛ وقتی به قصه‌های پیامبران می‌رسید تعریف می‌کرد؛ بچه‌ها گوش می‌دادند و آن داستان‌ها در جا نشان می‌نشست.

سال‌ها بعد وقتی خودش جلوی ساواک ایستاد، بچه‌ها فهمیدند آن قصه‌ها فقط قصه نبوده پسرش سی‌وهفت سال همان وعده‌های الهی را برای یک ملت تبیین کرد.

و این قرآن را بر تو فرو فرستادیم تا برای مردم آنچه بر آنان نازل شده، تبیین کنی.

همان قصه‌ها بود؛ همان وعده‌ها؛ از همان عصرهاییی که مادر برای بچه‌هایش قرآن می‌خواند.

راهنمای نمایش

•: قصه مصور شامل ۱ تصویر (کمیک استریپ) با ۵ سکانس است • ابعاد فایل: ۲ × ۳ متر (افقی) چاپ برای پرده‌خوانی:

• پارچه مخمل: کیفیت چاپ جذّاب‌تر و حرفهای‌تر. برای اجرا‌های ثابت و فضا‌های بسته مناسب‌تر.

• بنر: ارزان‌تر. برای اجرا‌های متعدد یا فضا‌های بزّرگ‌تر مناسب.

• هر سکانس را همزمان با روایت صحنه مربوطه نشان دهید.

• ویدئو پروژکشن: تصویر را روی دیوار یا پرده سفید بیندازید. برای فضا‌های بزّرگ مثل مسجد مناسب است.

• تلویزّیون: حداقل ۵۵ اینچ. برای فضا‌های کوچک‌تر مثل خانه و کلاس درس.

منابع

•بیانات امام شهید آیتالله خامنه‌ای از کتاب خون دلی که لعل شد، ترجمه فارسی کتاب إ بن مع ال بصبر نصرا، گردآوری: مح بمدعلی آذرشب، انتشارات انقلاب اسلامی •کتاب روایت آقا، زندگی نامه آیتالله سید جواد خامنه‌ای، انتشارات انقلاب اسلامی •مصاحبه آیتالله سید مجتبی خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب درباره آیتالله سید جواد خامنه‌ای، ویژهنامه صحیفه پارسایی ی، انتشارات انقلاب اسلامی •مصاحبه آیتالله سید مصطفی خامنه‌ای درباره آیتالله سید جواد خامنه‌ای، ویژهنامه صحیفه پارسایی ی، انتشارات انقلاب اسلامی •بیانات رهبر معظم انقلاب آیتالله سید مجتبی خامنه‌ای در خطبه‌های نماز جمعه تهران، ۷۲ دی ۱۳۹۸ •بیانات آیتالله خامنه‌ای مورخ ۱۳۷۶/۱۱/۱۴، گفتوشنود صمیمانه با جمعی از جوانان •گفتوگوی منتشرنشده با بانو سیده خدیجه می‌ردامادی، KHAMENEI.IR، صفحه خدیجه می‌ردامادی و لوح عرف‌های در کنار مادرم

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

كمّل... — أول مرة سمعت قصة موسى (ع) منها

Continue... — I first learned the story of Moses (pbuh) from her.