▪ قصه ۳۲ از ۳۷ ▪ روایتِ ارتباطِ آقا با حاج قاسم و تشکیلِ جبهه مقاومت
تا سه ماه دیگر
شاید برای من سختتر هم باشد
آیهای که زندگی شد
وَإِن يُرِيدُوا أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ ۚ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ ﴿٦٢﴾
﴿انفال/۶۲﴾
قصه مصور
روایت
قصهٔ ساختن یک سرباز است؛ سالها شاگردی در محضر یک فرمانده — و اولین در میدان جنگ، که بر سر یک عهد داده شد.
سال ۷۴، حاج قاسم عیدوک بامری را گرفت — یاغی نامداری که سالها امان منطقه را بریده بود. اما گرفتنش یک خدشه داشت: با امان گرفته بودش. آمد پیش آقا و گفت: «گرفتمش». و فرمانده، بهجای آفرین، درس داد: «حق نداشتی. آزادش کن». امان، عهد است — و پاسدار، مرد عهد است؛ حتی عهدی که با یک یاغی بسته. و حاج قاسم از درس هم فراتر رفت: فقط آزادش نکرد؛ یاغی دیروز را آورد سر سفرهٔ ناهار خانهٔ خودش، کنار بچههایش — تا آنجا که عیدوک، همان که دیروز دشمن بود، با خنده میگفت:
ی این فرمانده، عهد، دشمن را محرم سفره کرد. سربازسازس «بچهها رو بده ببرم باهاشون آهو بگیرم». در اینطور شروع شد.
ده سال بعد، ۱۳۸۴، کرمان، دیدار آقا با ایثارگران. آقا ایستاده میان جمع، با اشاره به حاج قاسمی که نشسته بود و از حیا صورتش را با دست پوشانده بود و میخندید، گفت: «این آقای حاج قاسم از آنهاست که شفاعت میکند — اگر تا آخر نگه دارد». این جمله دو تکه دارد: یک ستایش عظیم — مقام شفاعت — و یک شرط: «اگر تا آخر نگه دارد». این شرط، همینجا معلق ماند؛ تا آخر قصه که جوابش برسد.
تیر ۸۵، رژیم صهیونیستی با همهٔ قوا به لبنان زد؛ جنگ ۳۳ روزه. دنیا میگفت حزبالله چند روزه تمام است. در جلسهٔ مشهد با سران قوا، حاج قاسم از میدان آمده بود و گزارشش تلخ بود — فشار سنگین، خرابی، خون. و آقا، وسط تلخترین گزارش، گفت: «این جنگ شبیه جنگ خندق است. پیروزی بزرگی در راه است». خندق — همان جنگی که همهٔ احزاب کفر پشت یک دیوار جمع شدند و مدینه در سختترین تنگنا بود، و خدا از دل همان تنگنا پیروزی درآورد. فرمانده داشت به سربازش نقشهخوانی الهی یاد میداد: وسط تلخترین گزارش، فتح را ببین. و جنگ ۳۳ روزه پیروز شد — همان پیروزی بزرگ.
یازده سال گذشت و فتنهای سیاهتر آمد: داعش، که به نام اسلام منطقه را میبلعید و سر میبرید؛ هیولایی که آمریکا و دهها کشور مدعی جنگ با آن بودند و تمام نمیشد. و شاگرد خندق، حالا خودش تاریخ فتح اعلام میکرد: ۳۰ شهریور ۹۶، رشت، مراسم شهادت شهید مرتضی حسینپور. حاج قاسم پشت تریبون، چفیه بر گردن، سه انگشت دستش را بالا برد و قولی داد که دنیا شنید: «تا سه ماه دیگر داعش نابود میشود». قول نابود ی، با تاریخ سررسید! این جسارت از همان مکتب میآمد. و سه ماه نشده، نامه اش به آقا رسید — با امضایی که وزن مرد را نشان میداد: «به عنوان سرباز مکلفشده، پایان داعش را اعلام میکنم». قول، سر موعد ادا شد. و مردی که نامش دنیا را میلرزاند، خودش را فقط یک سرباز مینوشت — سرباز همان فرماندهی که روز اول گفته بود: آزادش کن.
دی ۹۸، سرباز در راه بازگشت از میدان، به آرزویش رسید. فرمانده به منزل شهید رفت و به خانواده «برای شما سخت است؛ شاید برای من سختتر».
ٔ جملهای گفت که عمق این سالها را نشان میدهد:
و ۲۷ دی، پس از هشت سال، خودش به نماز جمعه تهران آمد — جمعیت تا انتهای مصلا، بنرهای بزرگ حاج قاسم و ابومهدی در پسزمینه — و در خطبه، تکلیف تاریخ را با یک نام روشن کرد: «سردار شهید عزیز را با چشم یک مکتب نگاه کنیم». و آن شرط معلق کرمان، همانجا جوابش را گرفت: نگه داشت — تا آخر؛ تا فرودگاه بغداد. شفاعتش هم، انشاءالله، برقرار.
و رمضان ۱۴۰۴، فرمانده هم به سربازش پیوست — و با شهادتش، فتح خون رقم زد. دشمن خیال کرد مکتب با معلمانش دفن میشود؛ جوابش را دهها روز موشک داد که بر سر پایگاههای آمریکا در منطقه فرود آمد — گنبدهای رادار در آتش، و هیمنهای که نمیشکست، برای همیشه شکست. این موشکها را که میزد؟ شاگرد ان همان مکتب؛ سربازهایی که حاج قاسم ساخته بود، همانطور که آقا حاج قاسم را ساخته بود. مکتب، مدرسهای است که با شهادت معلم تعطیل نمیشود؛ شلوغتر میشود.
و آیهٔ این قصه، راز همهٔ این سالهاست — خطاب خدا به ول یاش: «وإنیریدواأنیخدعوکفإن حسبک ا للّه “هو الذیأیدکبنصرهوبالمؤمنین.» خدا ول یاش را تنها با معجزه تأیید نمیکند؛ با مؤمنان تأیید میکند. حاج قاسم مصداق همین کلمه بود — و لطیفهٔ قصه اینجاست: همان رهبر، خودش سالها این «مؤمن» را ساخته بود. تأیید خدا، از دست تربیت ول یاش رسید. و آن مکتب هنوز شاگرد میپذیرد.
صحنهها
سر سفره نشسته؛ حاج قاسم جوانتر با لبخند کنارش، و بچههای حاج قاسم — از جمله دخترکی با روسری — دور سفره. سفرهٔ ساده روی فرش.
بچهها رو بده ببرم باهاشون آهو بگیرم
۱۳۸۴، کرمان؛ دیدار آقا با ایثارگران. آقا ایستاده میان جمع، با لبخند و اشاره به حاج قاسم؛ و حاج قاسم نشسته، از حیا صورتش را با دست پوشانده و میخندد؛ اطرافیان خندان.
این آقای حاج قاسم از اوناست که شفاعت میکند
مشهد؛ جلسه با سران قوا و شورای امنیت ملی — جنگ ۳۳ روزه. نمای نزدیک: آقا و حاج قاسم سبزپوش کنار هم نشستهاند؛ لحظهٔ گزار ش تلخ و پاسخ امیدوار.
این جنگ شبیه جنگ خندق است
حاج قاسم پشت تریبون آرم جمهوری اسلامی، چفیه بر گردن، میکروفن آبی صدا و سی ما، و سه انگشت دستش بالا — لحظهٔ اعلام قول.
تا سه ماه دیگر داعش نابود میشود
جلسهای در بیت رهبری. آقا بر صندلی نشسته؛ پرچم ایران و تصویر امام در قاب؛ چند نفر — که از پشت سر میبینیمشان و حاج قاسم میانشان است — روبهروی آقا نشستهاند. نماد سی سال جلسه و گزارش و فرمان.
پیشنهادی: به عنوان سرباز مکلفشده، پایان داعش را اعلام میکنم
آقا پشت تریبون آبی نماز جمعه؛ جمعیت انبوه تا انتهای قاب؛ و بنرهای بزرگ تصویر حاج قاسم و ابومهدی در پسزمینه.
سردار شهید عزیز را با چشم یک مکتب نگاه کنیم
۱۴۰۴، جنگ رمضان؛ موشکباران پایگاههای آمریکایی در منطقه. گنبد رادار (گوی سفید مشبک) در لحظهٔ انفجار؛ شعله و آوار؛ پرچم آمریکا بر دکل پایگاه.
پیشنهادی: فتح خون
قصه کوتاه
سی سال آقا این سرباز را ساخت. اولین درس سال ۷۴ بود. حاج قاسم عیدوک را با امان گرفته بود. آمد پیش آقا و گفت: «گرفتمش.» آقا گفت: «حق نداشتی. آزادش کن.» حاج قاسم آزادش کرد و آوردش سر سفره خودش. یاد گرفت که پاسدار مرد عهد است. ده سال بعد، کرمان، آقا گفت: «از آنهاست که شفاعت میکند؛ اگر تا آخر نگه دارد.»
جنگ ۳۳ روزه شروع شد. حاج قاسم گزارش تلخ داد. آقا گفت: «این جنگ شبیه خندق است. پیروزی بزرگی در راه است.» جنگ پیروز شد. ده سال گذشت. حاج قاسم قول داد تا سه ماه دیگر داعش تمام شود. سه ماه بعد نامه نوشت: «به عنوان سرباز مکلفشده، پایان داعش را اعلام میکنم.» دی ۹۸ به شهادت رسید. آقا رفت منزلش و گفت: «برای شما سخت است، شاید برای من سختتر.» نماز جمعه خواند و گفت: «به چشم یک مکتب به حاج قاسم نگاه کنیم.» رمضان ۱۴۰۴ آقا با شهادتش فتح خون رقم زد و دهها روز موشکها بر سر پایگاههای آمریکا فرود آمد و هیمنه آمریکا برای همیشه در هم شکست.
و اگر بخواهند فریبت دهند، خدا تو را بس است؛ اوست که تو را با یاری خود و با مؤمنان تأیید و تقویت کرد.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
روایتهای مستند ماجرای امان گرفتن عیدوک بامری و درس آقا به حاج قاسم — ۱۳۷۴ بیانات آقا در دیدار ایثارگران، کرمان — ۱۳۸۴ روایت جلسه با سران قوا و شورای امنیت ملی در مشهد، جنگ ۳۳ روزه — تیر ۱۳۸۵ سخنرانی سردار سلیمانی در مراسم شهادت شهید مرتضی حسینپور، رشت — ۳۰ شهریور ۱۳۹۶ نامه سردار سلیمانی به رهبر انقلاب در اعلام پایان داعش — آبان ۱۳۹۶ حضور آقا در منزل شهید سلیمانی — دی ۱۳۹۸ خطبههای نماز جمعه تهران به امامت رهبر انقلاب — ۲۷ دی ۱۳۹۸ گزارشهای جنگ رمضان ۱۴۰۴ — موشکباران پایگاههای آمریکایی در منطقه تحقیقات پروژه قصه آقا س این قصه، نه در
این قصه را پردهبهپرده ببینید
▪ نسخههای دیگر
بعد ثلاثة شهور — لكن يمكن تكون بالنسبة لي الأصعب أيضاً
In Three Months... — Perhaps it is even harder for me.