▪ قصه ۲۴ · شما تصمیم بگیرید! ▪ صحنه ۱ از ۷
صحنه ۱
شب — پیش از اذان صبح
«تداعی پدر برای من دو چیز بود — چای و کتاب».
روایت صحنه
اتاقی ساده در خانهای قدیمی در مشهد. پیرمردی با عمامه سیاه کنار چراغ خوراکپززی نشسته و کتاب میخواند. نور زرد و گرم روی صفحات. استکان چای کنار دستش. کودکی هفت-هشت ساله روی رختخواب دراز کشیده و نگاه میکند.
آیهٔ این قصه
وَمَن يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ ﴿٥٦﴾
﴿مائده/۵۶﴾