قصه آقا

قصه ۱۰ · مثل زنبور عسل ▪ صحنه ۱ از ۶

باید فکری کنیم

۱۳۴۲ | قم | حیاط خانه امام

باید فکری کنیم — صحنه ۱ از قصه ۱۰ «مثل زنبور عسل»
«باید فکری کنیم»

روایت صحنه

شلوغ است. طلاب نشستهاند، ایستادهاند، می‌آیند، می‌روند. بحث است. شور است. آقای جوان (بیستوسهساله) در گوشه‌ای ایستاده، فکر می‌کند.

آیهٔ این قصه

وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ﴿٦٨﴾ ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًا ۚ يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاءٌ لِّلنَّاسِ ﴿٦٩﴾

﴿نحل/۶۸-۶۹﴾

همهٔ قصه ۱۰ — مثل زنبور عسل