قصه آقا

▪ قصه ۲۵ از ۳۷ ▪ روایتِ اهتمامِ آقا به وحدتِ شیعه و سنی

اذان وحدت

گفتند: نرو، خطرناک است…

آیه‌ای که زندگی شد

وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا ﴿١٠٣﴾

﴿آل‌عمران/۱۰۳﴾

قصه مصور

قصه مصور «اذان وحدت» — نمای کلی

روایت

اردیبهشت ۱۳۸۸، چند روز مانده به سفر، خبر رسید که پژاک حمله کرده؛ درگیری در مرز بود و چند نفر شهید شده بودند. بعضی‌ها گفتند سفر را لغو کنید، بعضی‌ها گفتند حداقل تأخیر بیندازید. چند سال پیش معاون اول رئیس‌جمهور می‌خواست برود سنندج برای افتتاح گازرسانی؛ شب قبلش چند تیر هوایی شلیک شد و سفر لغو شد. آقا گفت می‌روم و رفت.

از پنجره هواپیما تپه‌های سبز کردستان پیدا بود؛ لکه‌های قرمز روی سبزی. اول فکر کردند زمین را شخم زدهاند و رنگ خاک است. نزدیک‌تر که آمدند فهمیدند خاک نیست، گل است، گل شقایق. آن‌قدر زیاد که دشت و تپه قرمز شده بود. مردم کنار جاده ایستاده بودند؛ زن‌ها با چادر سفید، بچه‌ها با دستهگل شقایق، پیرمرد‌ها با لباس کردی. می‌نیبوس آقا از بین مردم رد می‌شد و آقا برایشان دست تکان می‌داد. مردی دوید و دست کشید به شیشه می‌نیبوس و همانجا دستش را بوسید.

میدان آزادی سنندج پر بود؛ موج جمعیت، فشار آن‌قدر زیاد بود که بعضی‌ها از حال می‌رفتند. آقا پشت تریبون ایستاد و مردم ساکت شدند. گفت کردستان سرزمین فداکاری‌های بزرگ است. صدای صلوات بلند شد. بعد گفت:

«دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی — از طرف هرکس که باشد، چه شیعه چه سنی — حرام شرعی است».

سکوت شد. بعد تکبیر بلند شد؛ از جمعیتی که اکثرشان سنی بودند.

همان شب دستور آمد که از فردا اذان اهل سنت هم از تلویزیون استانی پخش شود. بعضی مسئولین شبکه مخالف بودند، گفتند نمی‌شود، سابقه ندارد. اما دستور از بالا آمده بود. صبح روز بعد، برای اولین بار، صدای اذان به سبک اهل سنت از تلویزیون کردستان پخش شد. یک ماموستا گفت: «این بزرگ‌ترین وحدتی بود که برای اهل تشیع و تسنن ایجاد شد».

روز بعد آقا رفت مسجد جامع سنندج؛ مسجد قدیمی بود با سقف کوتاه و ستون‌های سنگی. وسط مسجد حوضی بزرگ بود با کاشی‌های آبی. یک طرف حوض طلبه‌های شیعه نشسته بودند و طرف دیگر ماموستا‌های سنی. آقا که آمد همه بلند شدند و شعار دادند. موج جمعیت نزدیک بود نرده‌های حوض را بشکند. طلبه‌ای که می‌اندار بود بلند گفت: «دست همدیگر را بگیرید، دعای وحدت بخوانید». شیعه و سنی دست هم را گرفتند.

بعد پیرمردی با عمامه سفید آمد پشت تریبون. ماموستا شیخالاسلام بود، امام جمعه سنندج، سنی. شاد و بشاش صحبت کرد و از آقا تشکر کرد بابت دستور پخش اذان. بعد گفت:

«ما در عرض رهبر، هیچ قدرتی را نپذیرفت‌هایم و نخواهیم پذیرفت».

صدای تکبیر بلند شد. الله اکبر. الله اکبر.

دفتر. خبر حمله پژاک رسیده. چند نفر نگران ایستادهاند.

از پنجره هواپیما، تپه‌های سبز با لکه‌های قرمز شقایق. مردم کنار جاده.

دشت و تپه قرمز شده بود، گل شقایق.

سنندج. جمعیت انبوه. آقا پشت تریبون.

استودیو تلویزیون. صدای اذان به سبک اهل سنت.

گفتند نمی‌شود، دستور از بالا آمده بود.

داخل مسجد قدیمی. حوض آبی وسط. شیعه و سنی دست هم را گرفتهاند.

پیرمردی با عمامه سفید پشت تریبون. لبخند. جمعیت گوش می‌دهد.

قصه کوتاه

اردیبهشت ۱۳۸۸. چند روز مانده به سفر کردستان، خبر رسید که پژاک حمله کرده. گفتند نرو، خطرناک است. آقا گفت می‌روم.

از پنجره هواپیما تپه‌های سبز پیدا بود با لکه‌های قرمز. گل شقایق. مردم کنار جاده ایستاده بودند. مردی دوید، دست کشید به شیشه مینی‌بوس و بوسید. میدان آزادی سنندج پر بود. آقا پشت تریبون گفت: «دامن زدن به اختلاف شیعه و سنی حرام شرعی است.» تکبیر بلند شد. از جمعیتی که اکثرشان سنی بودند. همان شب دستور آمد: از فردا اذان اهل سنت هم از تلویزیون پخش شود. گفتند نمی‌شود، سابقه ندارد. دستور از بالا آمده بود. روز بعد در مسجد جامع سنندج، شیعه و سنی دست هم را گرفتند. وحدت با حرف ساخته نمی‌شود، با عمل ساخته می‌شود.

این قصه را پرده‌به‌پرده ببینید

▪ نسخه‌های دیگر

آذان الوحدة — قالوا له: لاتذهب، هناك خطر...

The Call to Unity — They said: Don't go, it's dangerous...