▪ قصه ۲۲ از ۳۷ ▪ روایتِ انسِ آقا با کتاب و رهبریِ جریانِ کتابخوانی در کشور
آقای کتابخوان
جای کتاب را هیچ چیز نمیگیرد
آیهای که زندگی شد
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ﴿١﴾ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ ﴿٣﴾ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ ﴿٤﴾ عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ ﴿٥﴾
﴿علق، ۱ و ۳–۵﴾
قصه مصور
روایت
یک بار گفت: «یکی از چیزهایی که حسرتش را میخورم، قدم زدن در راسته کتابفروشیهاست». این حرف را مردی زد که رهبر یک کشور است. میتوانست حسرت چیزهای دیگری را بخورد. اما نخورد. گفت کتابفروشی. برای فهمیدن این حسرت، باید برگردیم به مشهد. به خانهای که در آن بزرگ شد.
پدرش آیتالله سید جواد خامنهای کتابخانهای داشت که هیچکس حق نداشت بدون اجازه واردش شود. جای هر کتاب را دقیقا میدانست. بچهها هر شب وقتی میخوابیدند، پدر را میدیدند که نشسته و دارد میخواند. صبح که بیدار میشدند، هنوز داشت میخواند.
«تداعی پدر برای من دو چیز بود — چای و کتاب».
نزدیک خانهشان کتابفروشی کوچکی بود که رمانها را جلد میکرد و کرایه میداد. سید علی نوجوان هر جلد را یک شب میخواند و صبح میبرد که جلد بعدی را بگیرد. کتابفروش از دستش کلافه شده بود. میگفت: «همینجا میری یه شب میخونی میای؟ نمیشه چند شب نگه داری؟ » اما نمیشد. طاقت نداشت.
به کتابخانه آستان قدس هم میرفت. آنقدر غرق مطالعه میشد که صدای اذان را نمیشنید — با آنکه بلندگو نزدیک بود و صدا بهشدت داخل قرائتخانه میپیچید. همه داستانهای میشل زواگو را خواند. الکساندر دوما را خواند. کنت مونت کریستو را همانجا تمام کرد. بعدها که طلبه شد و رفت قم، همیشه به کتابفروشیها بده کار بود.
اما یک چیزی در او فرق داشت. کتاب را فقط برای خودش نمیخواند. هر کتابی که میخواند، یادداشت میکرد که به درد چه کسی میخورد. فهرست پیشنهادی مینوشت و بین جوانهای دانشجو و دانشآموزهای دبیرستان پخش میکرد.
سالها گذشت. پدر پیر شد و نابینا. دیگر نمیتوانست بخواند. سید علی میآمد و ساعتها برایش میخواند. سرش گیج میخورد اما ادامه میداد. دلش برای پدر میسوخت.
سال ۵۶ بود که مجبور شد مخفی شود. رفت ایرانشهر. اولین کاری که در آن شهر غریب کرد این بود که کتابخانه را پیدا کند. تقریبا هر روز میرفت. دون آرام شولوخوف را همانجا خواند.
سال ۵۷، در تحصن چهارده روزه بیمارستان امام رضا، بین همه علمایی که آنجا جمع شده بودند، او تنها کسی بود که کتاب با خودش آورده بود. هر وقت سخنرانی نبود، هر وقت جلسهای نبود، کتاب را باز میکرد.
بعد از انقلاب، وقتی رئیسجمهور شد، دیگر نمیتوانست در راسته کتابفروشیها قدم بزند. پس کتابفروشی را آورد پیش مردم. در همان سالهای جنگ، تشویق کرد که نمایشگاه بینالمللی کتاب راه بیفتد. از آن سال تا امروز، بیش از سی سال است که هر سال میرود.
کسانی که در نمایشگاه همراهش بودند میگویند وقتی وارد میشد، انگار به خانهاش برگشته بود. یکیشان گفت: «با کتاب زیست میکرد. وقتی به یک غرفه میرسید، آدم حس میکرد مبتهج است». ناشرها را میشناخت. نویسندهها را میشناخت. حتی پدرانشان را. گاهی از ناشر بیشتر درباره کتابهایش میدانست.
یک بار نویسندهای کتابش را آورد که هدیه بدهد. آقا گرفت، ورق زد، رسید به یک صفحه و گفت: «اینجا اگر این کلمه را میگذاشتی بهتر بود». نویسنده خشکش زد. کتاب را تازه آورده بود — و آقا از قبل خوانده بود و صفحهاش یادش مانده بود.
در هر دیداری، با هر قشری، حرف کتاب را پیش میکشید. به ائمه جمعه گفت: «محلهای نماز جمعه باید مرکز نمایش کتابهای خوب باشد». به دانشجویان گفت: «شما متأسفانه کتاب نمیخوانید. بنده کتابخوان. دلم میخواهد شما بچهها واقعا کتاب بخوانید». حتی در جشن تکلیف نوجوانان گفت: «سلامت فکری را با کتابخوانی تأمین کنید».
سال ۷۰ بود که ادبیات دفاع مقدس هنوز به این اسم شناخته نمیشد. فکسی فرستاد به حوزه هنری که نویسندههای این کتابها را بیاورید. وقتی آمدند، یکییکی گفت کدام کتابشان کجایش خوب بود و کجایش میتوانست بهتر باشد. همه را خوانده بود و همه را به یاد داشت. از آن روز تا امروز بیش از چهل تقریظ بر کتابهای این حوزه نوشته است.
«آنچه امروز در زمینه ادبیات دفاع مقدس انجام میشود، باید صد برابر بشود. بنده اهل مبالغه نیستم — به معنای واقعی کلمه صد برابر».
کسی که سالها با نویسندگان و شاعران کار کرده بود، گفت: «انگار پدری است که پانصد فرزند نویسنده و شاعر دارد. ادبیات نه وزیر میخواهد نه وکیل — پدر میخواهد. ایشان پدری میکنند».
در کتابخانهاش بیش از چهل هزار جلد کتاب دیدهاند. یک بار از او پرسیدند چه نوع کتابهایی در این کتابخانه هست. گفت: «راحتتر این است که بپرسید چه نوع کتابهایی نیست». یک بار دیگر گفت: ه«مه زندگیام در یک وانت جا میشود — به غیر از کتابخانهام».
پدرش هر شب با کتاب میخوابید. او هم هر شب با کتاب میخوابید. و میخواست یک ملت هم همینطور باشند.
در آخرین لحظات عمر هم داشت کتاب میخواند — کتاب خدا را. همان لحظه بود که آمریکا و اسرائیل او را ترور کردند. با قرآن در دست به شهادت رسید.
اتاقی ساده در خانهای قدیمی در مشهد. پیرمردی با عمامه سیاه کنار چراغ خوراکپززی نشسته و کتاب میخواند. نور زرد و گرم روی صفحات. استکان چای کنار دستش. کودکی هفته-شت ساله روی رختخواب دراز کشیده و نگاه میکند.
«تداعی پدر برای من دو چیز بود — چای و کتاب».
قرائتخانهٔ کتابخانه آستان قدس رضوی. نور از پنجرههای بلند. چند نفر بلند میشوند، وقت نماز است. نوجوانی با لباس طلبگی سر میز نشسته، رمانی قطور در دست. سرش پایین است و غرق است. صدای اذان از بلندگو میآید اما متوجه نیست.
آنقدر غرق مطالعه میشد که صدای اذان را نمیشنید.
اتاق کوچک طلبگی در ق. جوانی با عمامه سیاه پشت میز چوبی نشسته، روی کاغذی مینویسد — فهرست کتابهای پیشنهادی. چندین کتاب روی میز چیده شده. دفترچه یادداشت کنار دستش.
هر کتابی که میخواند، یادداشت میکرد که به درد چه کسی میخورد.
نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران. غرفههای پر از کتاب. آقا در حال قدم زدن بین غرفهها، کتابی در دست گرفته و ورق میزند. ناشران و مردم دورش ایستادهاند. چهرهاش شاد است.
«یکی از چیزهایی که حسرتش را میخورم، قدم زدن در راسته کتابفروشیهاست».
سالن دیدار. آقا روی صندلی نشسته و دارد صحبت میکند. ائمه جمعه از سراسر کشور روبرویش نشستهاند. دست آقا در حال اشاره است.
«محلهای نماز جمعه باید مرکز نمایش کتابهای خوب باشد».
حسینیه امام خمینی. آقا نشسته و دارد با دانشجویان صحبت میکند. جوانان روبرویش نشستهاند. فضا صمیمی است.
«شما متأسفانه کتاب نمیخوانید. بنده کتابخوان».
تصویر تقریظ با دستخط آقا بر صفحه اول کتاب. یا: مراسم رونمایی کتابی با تقریظ رهبری. کتابهای ادبیات دفاع مقدس در کادر دیده میشوند.
«آنچه امروز انجام میشود، باید صد برابر بشود — به معنای واقعی کلمه».
در آخرین لحظات عمر هم داشت کتاب میخواند — کتاب خدا را.
همان لحظه بود که آمریکا و اسرائیل او را ترور کردند. با قرآن در دست به شهادت رسید.
او خواند. از کودکی تا آخرین نفس.
قصه کوتاه
یک بار گفت: «یکی از چیزهایی که حسرتش را میخورم، قدم زدن در راسته کتابفروشیهاست.» پدرش کتابخانهای داشت که جای هر کتاب را دقیقا میدانست. بچهها هر شب پدر را میدیدند که تا صبح میخواند. سالها بعد گفت: «تداعی پدر برای من دو چیز بود؛ چای و کتاب.» سید علی نوجوان در کتابخانه آستان قدس آنقدر غرق مطالعه میشد که صدای اذان را نمیشنید. هر کتابی که میخواند، فهرست پیشنهادی مینوشت و بین جوانها پخش میکرد. رئیسجمهور بود که کتابفروشی را آورد پیش مردم. نمایشگاه بینالمللی کتاب راه انداخت. بیش از چهل هزار جلد در کتابخانهاش بود. رهبر که شد، حرفش عوض نشد. به ائمه جمعه گفت: «محلهای نماز جمعه باید مرکز نمایش کتابهای خوب باشد.» به دانشجویان گفت: «شما متأسفانه کتاب نمیخوانید. بنده کتابخوانم.» در آخرین لحظات عمر هم داشت کتاب میخواند؛ قرآن را. همانجا به شهادت رسید.
َک الذی «اقرأ بخوان به نام پروردگارت که آفرید.
منابع
منابع مورد استفاده در تهیه این قصه:
کتاب «خون دلی که لعل شد» — سید محمدعلی مقدم مستند غیر رسمی نمایشگاه کتاب بیانات در نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران ۱۳۶۹(، )۱۳۷۲ دیدار با کتابداران ۲۹( تیر )۱۳۹۰ دیدار با ائمه جمعه ۱۴( دی )۱۳۹۴ دیدار با دانشجویان ۷( خرداد )۱۳۹۷ گزارش خط حزبالله شماره ۳۱۵
کتاب را فقط برای خودش نمیخواند.
یک بار گفت: «کتابهایی میخواندم به قصد اینکه ببینم به درد چه کسی میخورد. یادداشت میکردم».
هر کتابی که میخواند، فکر میکرد این کتاب مال کیست. کدام جوان باید این را بخواند.
فهرست پیشنهادی مینوشت. بین جوانها پخش میکرد.
این خیلی مهم است. او فقط کتابخوان نبود. کتابرسان بود.
با چند نفر دیگر مؤسسه نشر «سپیده» را راه انداخت. کتاب ترجمه میکرد.
سالها گذشت. انقلاب شد. آقا رئیسجمهور شد.
دیگر نمیتوانست در راسته کتابفروشیها قدم بزند.
در همان سالهای جنگ — وقتی موشک میبارید و مردم در صف نان بودند — تشویق کرد که نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران راه بیفتد.
از آن سال تا امروز، بیش از سی سال است که هر سال میرود.
«یکی از چیزهایی که حسرتش را میخورم، قدم زدن در راسته کتابفروشیهاست».
کسانی که در نمایشگاه همراهش بودند، میگویند وقتی وارد میشد، انگار به خانهاش برگشته بود.
یکیشان گفت: «با کتاب زیست میکرد. وقتی به یک غرفه میرسید، آدم حس میکرد مبتهج است».
ناشرها را میشناخت. نویسندهها را میشناخت. حتی پدرانشان را میشناخت.
گاهی از خود ناشر بیشتر درباره کتابهایش میدانست.
یک بار نویسندهای کتابش را آورد که هدیه بدهد. آقا گرفت. ورق زد. رسید به یک صفحه. گفت: «اینجا اگر این کلمه را میگذاشتی بهتر بود».
کتاب را تازه آورده بود — و آقا از قبل خوانده بود و صفحهاش یادش مانده بود.
آقا فقط خودش کتاب نمیخواند. میخواست همه بخوانند.
در سالهای اول انقلاب، از تریبون نماز جمعه کتاب معرفی میکرد.
از تریبون نماز جمعه. جایی که معمولا حرف سیاسی میزنند. آقا آمد و کتاب معرفی کرد.
سالها بعد، در دیدار با ائمه جمعه سراسر کشور، گفت:
«محلهای نماز جمعه باید مرکز نمایش کتابهای خوب باشد. مردم بیایند ببینند این کتابها
این یعنی چه؟ یعنی نماز جمعه فقط جای نماز نیست. جای کتاب هم هست.
در هر دیداری، با هر قشری، حرف کتاب را پیش میکشید.
به نوجوانان در جشن تکلیف گفت: «سلامت فکری را با کتابخوانی تأمین کنید».
اما یک جمله هست که خیلیها یادشان مانده.
آقا نشسته بود و داشت صحبت میکرد. یکدفعه گفت:
«شما دانشجویان که متأسفانه کتاب نمیخوانید».
«بنده کتابخوان. من خیلی کتاب میخوان. دلم میخواهد شما بچهها، جوانها، واقعا کتاب بخوانید».
این جمله را یک پیرمرد هشتاد ساله دارد میگوید به جوانهای بیست ساله. میگوید من از شما بیشتر کتاب میخوان.
سال ۱۳۷۰. ادبیات دفاع مقدس هنوز به این اسم شناخته نمیشد. نویسندهها پراکنده بودند.
آقا فکسی فرستاد به حوزه هنری: نویسندههای این کتابها را بیاورید.
وقتی آمدند، یکییکی گفت کدام کتابشان کجایش خوب بود و کجایش میتوانست بهتر باشد.
همه را خوانده بود. همه را به یاد داشت.
یکیشان گفت: «بعد از آن جلسه، ما با خیال راحتتر کار کردی. فهمیدیم پشتوانه داری».
از آن روز تا امروز، بیش از چهل تقریظ بر کتابهای این حوزه نوشته است.
«آنچه امروز در زمینه ادبیات دفاع مقدس انجام میشود، باید صد برابر بشود».
بعد اضافه کرد: «بنده اهل مبالغه نیست. به معنای واقعی کلمه صد برابر».
کسی که سالها با نویسندگان و شاعران کار کرده بود، گفت:
«انگار پدری است که پانصد فرزند نویسنده و شاعر دارد. ادبیات نه وزیر میخواهد نه وکیل — پدر میخواهد».
در کتابخانه آقا بیش از چهل هزار جلد کتاب دیدهاند.
یک بار از او پرسیدند: چه نوع کتابهایی در این کتابخانه هست؟
گفت: «راحتتر این است که بپرسید چه نوع کتابهایی نیست».
یک بار گفت: ه«مه زندگیام در یک وانت جا میشود — به غیر از کتابخانهام».
و یک بار، وقتی از خانه و خانوادهاش حرف میزد، گفت: «در منزل ما همه افراد، بدون استثنا، شب در حال مطالعه خوابشان میبرد».